#قشاع_پارت_325

-امیرعباس!
-جان؟
قلبم هری ریخت،می دونه زود خام می شم می دونه در برابرش سستم..با رنج گفتم:
-اذیتم نکن برو
-من حتی یه روز از زندگیت دور نمی شم هونیا حتی یک روز،اینو آویزه ی گوشت کن که تو و این بچه مال منید،سهم منید،میراثی هستید که به من رسیده تمام این دنیا بسیج بشن نمی تونند کسائی که حق من هستندُ از من بگیرند «برگشتم نگاهش کردم،اومد کنارم نشست توی چشمام نگاه کرد حتی وقتی بهم دست هم نمی زنه و فقط نگام می کنه انگار با نگاهش داره لمسم می کنه تنم از هُرم نگاهش داغ می شه..دستشو روی شکمم گذاشت قلبم فرو ریخت ترسیدم می خواستم خودمو جمع و جور کنم که نگهم داشت و مصمم تر توی چشمامو نگاه کرد اونقدر حق بجانب که از مقاومت دست کشیدم،بغض به حنجره ام فشار آورد،آروم گفت» دروغ نگو هونیا! «لبهامو روی هم گذاشتم و گفت» با من روراست باش
-فقط عصبیأم همه ی سیتم بدنم بهم ریخته داری اشتباه می کنی اگر حامله بودم باید ویار می داشتم پس کو!؟حتی غش و ضعف هم ندارم با این همه غذا نخوردن!
کمی انگار آروم شد،دستی روی موهام کشید و گفت:
-تو که خطا نمی کنی هونیا مگه نه؟
-نه
-حرفای هدی هم گوش نمی دی هان؟اگر من بفهمم دروغ گفتی هونیا خیلی بد می شه خیلــی
با بغض گفتم:

romangram.com | @romangram_com