#قشاع_پارت_324
امیرعباس-ولی هونیا قرار نیست طلاق بگیره،اون چیزی هم که باعث می شه غذا نخوره عصب معده اش نیست
مهران-پس چـیه!؟
هدی-حرص و جوش
عرشیا-هـــدی!غذات یخ کرد!
امیرعباس-می رم بیارمش سر سفره.
کنار سورن دراز کشیدم،چقدر آسوده خوابیده بود،موهای مجعد نه فر درشت قهوه ایش و اون ابروهای قهوه ای که بیشتر شبیه ابروهای امیرعباس مرتب و بلند بودند تا امیرحسام با اون چشمای درشت و مدل ترکمنی که به من رفته بود،با اون بینی و لبهای سرخ و برجسته اش که فتوکپی امیرحسام بود و لپائی که روی یه background (پیش زمینه) سفید قرار داشت چقدر این بچه رو برام دوست داشتنی کرده بود..آروم نوازشش کردم دلم می خواست دنیا نباشه که گریه بچه ام دربیاد،تمام من خلاصه می شد در سورن تازه متوجه حس مادری می شدم..دستشو ب*و*سیدم و گفتم:
-ببخشید که اینقدر بداقبالم که تو بخت تو هم تأثیر می ذارم،از لحظه ی اول که قرار شد به این دنیا بیای ناخواسته همه چیز زندگیتُ این تقدیر وامونده ی من تلخ کرد..ببخشید مامان خوشگلم الهی برات بمیرم که هیچ پشتوانه ای برات نیست...
-کی می گه نیست!؟
لبهامو روی هم فشردم،پشت سرم بود حوصله ی جر و بحث نداشتم چشمامو روی هم گذاشتم و گفتم:
-بر غذاتُ بخور
-می ریم با هم می خوریم
romangram.com | @romangram_com