#قشاع_پارت_323

هدی-خب عصبیِ!
امیرعباس-هدی من اینقدر احمق که فرض می کنید نیستم
با وحشت تو چشمای امیرعباس نگاه کردم،با قدرت توی چشمام فخرنمائی کرد و رژه رفت..آروم گفتم:
-اَه ولم کن مچم درد گرفت
مچمو ول کرد و از جا بلند شدم و به طرف اتاقی که سورن توش خوابیده بود رفتم و در رو پشت سرم بستم و مهران گفت:
مهران-یعنی چی!؟
مامان-شما غذاتونو بخورید من می رم...
بابا-بشین حنانه،اگر کسی هم باید بره شوهرشِ
هدی-لازم به ذکرِ که بگم عصب همه جای بدن هست،خب آدم که عصبی می شه نمی تونه غذا بخوره،زندگیش رو هوا بچه اش رو هوا،آینده اش نامعلوم..هر کی باشه حال هونیا رو پیدا می کنه
عرشیا-هدی!
هدی-چیه؟خب منم وقتی داشتم طلاق می گرفتم ازت حال و روز هونیا رو داشتم

romangram.com | @romangram_com