#قشاع_پارت_321
هدی-عرشیا می شه غذاتُ بخوری؟!
عرشیا-خب سوال پیش اومد اگر الأن جای ما برعکس بود خب عزیزم من برات غذا می کشیدم،تو هم اینقدر حرص نمی خوردی!
بابا-عرشیا دختر منو اینقدر اذیت نکن..
نگام یه لحظه به امیرعباس افتاد که به بشقاب لعیا نگاه کرد،دقیقا اندازه ی من غذا کشیده بود،بعد گفت:
امیرعباس-چرا اینقدر کم غذا می خوری لعیا!؟
لعیا-آخه نمی تونم یهو بخورم حالم بهم می خوره
امیرعباس عاقل اندرسفیه سری تکون داد و بعد به من نگاه کرد،سرمو سریع به زیر انداختم...فهمیده مطمئنم که فهمیده حالا چیکار کنم؟!باید بیشتر غذا بخوری،نمی تونم بخورم میل ندارم انگار سنگ قورت دادم یا شاید یکی راه گلومو دوخته!غذا از گلوم پائین نمی ره..یه لیوان آب خوردم،همه چه با اشتها غذا می خوردند حتی لعیا همون یه ذره غذا رو با اشتها می خوره...اگر زنش طلاق نگیره چی؟برمی گرده کانادا؟!بچه هم داره؟نکنه می بایستی بره کانادا طلاق بگیره!؟اگر بره و نیاد چی؟اگر الان گل گاوزبون بخورم بچه سقط نمی شه؟؟شاید حامله نباشم،باشم جدا نمی شه اگر زنشم جدا نشه باید هوو بمونم؟شاید عقدم کنه...خاک بر سرت حاضری زن دوم و هوو بمونی ولی از امیرعباس جدا نشی؟!عاشقشم لعنتی مهره ی مارد داره!!..با زنه رابطه هم داشته؟!معلومه،معلومه خرِ خدا زنش بوده ها..!حرفائی که به من زده به اونم زده؟نه نزده مگه نگفته ازدواج مصلحتی بوده..!؟اگر دروغ باشه،اگر من یه ه*و*س باشم...
-هونیــا!
از ترس بیرون اومدن از افکارم قاشق از دستم افتاد توی بشقاب،شونه هام از صدای ایجاد شده پریدند،همه یه لحظه با تعجب نگام کردند،خودمو سریع جمع و جور کردم..قاشقی به ظرف غذام زدم و به طرف دهنم آوردم ولی هر چی سعی کردم بخورم نشد انگار دهنمو مهر و موم کرده بودند!قاشقُ گذاشتم تو بشقاب و گفتم:
-ببخشید من میل ندارم،مامان دستت درد نکنه.
امیرعباس قبل از همه مچمو گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com