#قشاع_پارت_320

بابا-باباجون آدم باید هر کاری رو از ته دلش انجام بده نه از ترسِ این و اون،نه به خاطر رودروایسی...
هدی-آخه پررو می شه باباجون!
بابا اخمی به هدی کرد و امیرعباس آروم گفت:
امیرعباس-چرا اینقدر کم کشیدی جوجه اینقدر کم غذا می خوره که تو می خوری؟!
-زیاد میل ندارم
امیرعباس-یعنی چی؟صبحونه که نخوردی دیشب هم شام نخوردی حتما ناهار هم نخوردی می خوای خودکشی کنی؟!قشنگ غذا می خوری بعد از پای این سفره بلند می شی..
به امیرعباس نگاه کردم تا می دیدمش یادم می افتاد زن داره و انگار طاعون داشت یا بدتر از اون جذام یا بدتر...بدتر از بد..بدتر از هرچی..اون زن داشت،من اونو با یکی دیگه شریک بودم...با لحن پر از حرص گفتم:
-نمی تونم بخورم می فهمی؟!
لعیا و مهران اومدند سر سفره و مهران بشقاب لعیا رو برداشت و لعیا گفت:
لعیا-خیلی کم بکش ها،نمی تونم بخورم
عرشیا-این قانون نسبت به عروس ها برعکسِ!؟

romangram.com | @romangram_com