#قشاع_پارت_319

-خیلی تنهام بابا،خیلــی..
بابا منو تو آ*غ*و*شش کشید و گفت:
بابا-همه چیز درست می شه..
تا هدی و مامان و عرشیا سفره رو بچینند صحبت های امیرعباس با لعیا تموم شد و در اتاق باز شد،اول امیرعباس و بعد لعیا با چشمائی سرخ و متورّم امّا با یه آرامشی که ته چهره اش نشسته بود از اتاق اومدن بیرون،مهران اول جدی شد و گارد گرفت و گفت:
مهران-گریه اشُ درآوردی آره؟اینطوری می خواستی صحبت کنی؟!نمی فهمی زن حامله رو نباید...
لعیا-مــهران!
مهران به لعیا نگاه کرد و لعیا با نگاهش فهموند که اتفاقی نیفتاده و کوتاه بیاد..مهران هم آروم گرفت و دنبال لعیا راه افتاد تا لعیا دست و صورتشو بشوره..امیرعباس کنارم نشست می خواستم ببینمش،حال و روز اونم مثل لعیا بهتر شده یا نه؟ولی امتناع کردم،بشقابمو برداشتم که برای خودم غذا بکشم که بابا با لحنی محکم صدام کرد:
بابامهراد-هونیا!
خوب می دونستم چرا صدام کرده،خوب می دونستم که بابا روی اینطور مسائل حساسِ و منادی آدابِ...بشقابمو سر جاش گذاشتم و بشقاب امیرعباسُ برداشتم و اول برای اون غذا کشیدم،حاضرم شرط ببندم که امیرعباس با این کار بابا محبتش نسبت به بابا افزوده شد،کفگیر رو تا سر جاش گذاشتم هدی برای عرشیا غذا کشید و عرشیا هم با شیطنت گفت:
عرشیا-بابا هدی تو خونه از این کارا نمی کنه ها اینجا از ترس شما رسم شوهرداری به جا می یاره!
هدی برگشت عرشیا رو نگاه کرد و عرشیا با شیطنت خندید و بابا گفت:

romangram.com | @romangram_com