#قشاع_پارت_318
با نگرانی گفتم:
-دلمو چیکار کنم؟ «بابا نگران تر منو نگاه کرد و گفتم» چرا زبون نمی قهمه،سورنُ چیکار کنم؟!
بابا دستمو گرفت و فشرد و گفت:
بابا-توکل به خدا،یه کم توکل کن
-بیام اینجا سربارت می شم!
اخمی کرد و گفت:
بابا-این چه حرفیه تو عزیز منی و بچه ات عزیزتر از خودت..
-اینجا خونه ی عموداریوشِ نمی خوام تو تردید و رودروایسی بندازتت!
بابا اخمی مجدد کرد و با همون اخمش گفت:
بابا-هونیا!عموت اونقدرها هم آدم دل سنگی نیست که به خاطر پناه دادن به بچه ام گلایه کنه،تازشم من اجاره اشُ می دم!
با بغض آشکار آروم با صدای خفه گفتم:
romangram.com | @romangram_com