#قشاع_پارت_317

بابا-بشــین
دستمو روی شکمم گذاشتم،اگر حامله باشم پس چرا نبضی که موقع بارداری سورن می زد نمی زنه!؟شاید مرده!این همه حرص و جوش زندگی رو محال می کنه،یعنی مرده!؟بند دلم پاره شد نمی شه که بچه امِ آخه..!من یه مادرم..خدایا اگر واقعا حامله باشم چی؟باید برم دکتر...باید به هدی بگم از یه دکتر خوب برام وقت بگیره شاید اصلا باردار نباشم اگه بودم می بایستی ویار داشته باشم ولی اگر نیستم پس چرا دیگه دوره ی عادت ماهیانه ندارم...وااای توی این وضعیت بارداریم افتضاحِ...سورن خوابید و گذاشتمش روی زمین و پتو رو روش کشیدم و اومدم بیرون دید مهران نگران به در اتاقی که لعیا و امیرعباس اونجا بودن نگاه می کنه،خوش به حال لعیا که مهران پشت سرشِ،مهران تموم زندگیشُ خلاصه کرده در لعیا ولی امیرعباس چی؟!
کنار بابا نشستم،بابا شونه هامو در بر گرفت و گفت:
بابا-عزیز بابا،چرا اینقدر پژمرده ای؟!
-داغونم بابا،خیلی تنهام گذاشتی..
بابا شونه امو ب*و*سید و گفت:
بابا-چی دارم جز اینکه بگم ببخشید،تو رو توی گودی انداختم که حالا نمی دونم چطوری بکشمت بیرون!
-خیلی بهت احتیاج دارم
بابا-این سیزده روزُ هم صبر کن بعد همه چیز مشخص می شه
-اگر نذاشت چی؟
بابا-می یارمت،به خاطرت تموم این سنت ها و رفاقت ها و رودروایسی ها رو کنار می ذارم..من به زندگیت بد کردم..

romangram.com | @romangram_com