#قشاع_پارت_313

در اتاق باز شد دیدم امیرعباسِ،همه از حالت دوره کردن من دراومدن و امیرعباس به جمع نگاهی کرد و جلو اومد و سورنُ داد بهم و گفت:
امیرعباس-بهش سوپ دادم خورد،خوابش می یاد بخوابونش.
هدی از جمع بیرون رفت و مامان هم گفت:
مامان-من برم سفره رو بندازم.
لعیا هم تا خواست دنبال مامان بره امیرعباس گفت:
امیرعباس-بمون کارت دارم «لعیا یه نگاه به من کرد و سر جاش نشست ولی امیرعباس گفت» اینجا نه،بریم تو یه اتاق دیگه،اینجا داره بچه رو می خوابونه..
امیرعباس راه افتاد و لعیا هم دنبالش و از اتاق رفتن بیرون،سورنُ روی پام گذاشتم و گفتم:
-کی به پسر خوشگلم غذا داده؟
سورن-بـا..با
نفسی با غصه کشیدم و گفتم:
-هـــی امیرحسین..!کاش زنده بودی دلم با تو قرص بود چون بهت ایمان داشتم..امیرعباس..امیرعباس...داره من و این بچه رو متلاشی می کنه..حسام..حســام...

romangram.com | @romangram_com