#قشاع_پارت_312

هدی-بهش خ*ی*ا*ن*ت کرده مامان،این بچه بیاد کنار اون بچه دو تا بی پدرُ این بدبخت که این دستش به اون دسش می گه *** بخور با این دو تا بچه می خواد چیکار کنه «رو کرد به من و گفت» خاک بر سرت اگر اون تخم گیشنیزها و زعفرون ها رو خورده بودی الأن افتاده بود...
لعیا-هدی کوتاه بیا در حضور خدا این حرفا رو نزن!
مامان-حیا نداره دیگه،همین پارسال سر این قضیه زندگیتُ از دست دادی!
هدی با حرص گفت:
هدی-طلاق من و عرشیا سر بچه نبود اینو همه هم می دونند که بچه بهونه بود،موضوع من و هونیا زمین تا آسمون فرق داره...مرگ اینقدر گریه نکن اون می فهمه اون وقت بیچاره ایم!
-فهمیده!صبح می گفت که دوماهه یه بند نمازتُ می خونی؟خبریِ؟
هدی-خااک،هونیا خاک بر سرت..
مامان-عه!خدنکنه خب معلومه که می فهمه مگه بچه است مگه دور از جونش خنگِ!؟مرد گنده و تحصیل کرده معلومه که می فهمه!
هدی-مامان جان این بچه که تو شکمشِ بچه نیست برای زندگی این بنده ی خدا هیولاست..!هونیا بای یه جور رفتار کنی که شکش از بین بره..
-هدی من حال خودمو نمی فهمم حالا نقش هم بازی کنم؟!
هدی-پس بمون به بدبختی هات اضافه کن

romangram.com | @romangram_com