#قشاع_پارت_310
-چی؟؟!!!
هدی بلند شد در رو بست و اومد طرفم و گفت:
هدی-پاک یادت رفت؟بچه..بچه ای که حامله بودی..
یه لحظه انگار مغزم خواب رفت من موضوع به این مهمی رو چطوری یادم رفت؟!!!مگه می شه یادم بره؟؟!!!من حامله بودم!منظور امیرعباس به بارداریم بود!سوزش پشتم به خاطر بارداریمِ،من حامله ام!!!!واااای خدااا..هونیا تو کودن ترین زن دنیائی باید اِسمتُ تو کتاب رکورد گینس بنویسند...
مامان-حاا...حامله..ای؟!هو..نیــا!!
تا اشکم فرو ریخت هدی با عصبانیت گفت:
هدی-بزنم تو دهنت!؟چرا گریه می کنی احمق یادت رفته بود؟آره!!؟بیچاره شدیم رفت،چطوری یادت رفت آخه عقل کل؟!چطوری علائمشو تو بدنت ندیدی؟یعنی امیرعباس هنوز نفهمیده؟هونیا اگر حامله باشی یعنی بدبختی اینو می فهمی؟چرا اون همه سفارشی که بهت کردمُ فراموش کردی؟!
-مامان!مامان برای من یه دکتر پیدا کنین!
لعیا-یـیــه!!هونیا!امیرعباس بفهمه می کشتت هونیا تروخدا!
هدی-لعیا،امیرعباس زن داره شاید هم یه بچه داشته باشه،این صیغه است،هووی یکی دیگه شده،یه بچه که داشته باشه قوز بالا قوز می شه!
لعیا-هدی نگو به خدا جون داره گ*ن*ا*ه داره الأن قلبش می زنه
romangram.com | @romangram_com