#قشاع_پارت_309

هدی-این ضعیف بازی هاتُ بذار کنار لعیا راست می گه باید بفهمیم کیه،چیکاره ست،چند ساله زن امیرعباسِ..اصلا امیر راست می گه که ازدواج مصلحتی بوده یا نه،شاید پای یه بچه وسط باشه!
-بچه!؟ «بند دلم پاره شد و گفتم» هدی نگو خدا نکنه!
هدی-چرا سرتُ عین کبک کردی زیر برف و با خدانکنه و ایشالله و ماشالله کار می کنی!؟هونیا این چشمائی که برق می زنه چشم گرگِ نمی شه بگی ایشالله گربه است!
-اگر...وای...خدایا...اگر همه اش یه دروغ باشه من چیکار کنم؟!
لعیا دستمو گرفت و مامان با بغض و چشمای خیس گفت:
مامان-الهی برات بمیرم که رنگ روزگارُ ندیدی..
-با این بچه چیکار کنم بدتر از من به امیرعباس وابسته ست،نگاه تا مادامی که تو ب*غ*لشِ حتی صداش به خاطر گرسنگی هم در نمی یاد!
یه زانومو تو ب*غ*لم گرفتم و آرنجمو روی زانوم گذاشتم و چنگمو توی موهام فرو بردم و یهو هدی انگار چیزی به یادش اومده باشه برگشت منو نگاه کرد و با عجله گفت:
هدی-هونیا..هونیا بگو که حماقت نکردی!!؟
-چی؟!!
هدی-اون..اون ل*خ*ته ی خون چی شد؟

romangram.com | @romangram_com