#قشاع_پارت_307

-می فهمم خیلی سخته،اونم توی این دوران...
هدی-شاید با به دنیا اومدن بچه تون همه چیز درست بشه!
لعیا-اونا منو نمی خوان چه برسه به بچه ام به مهران گفتم "نباید اینکارو بکنیم" امیرعباس هم که باهام سرسنگینِ تو خبری از خونواده ام داری؟
-من دوماهه از خونه بیرون درنیومدم!
لعیا-خیلی نگران حال مادرمم
-زنگ خونه ی زن عمو رو می زدی!
لعیا-زدم ولی زن عمو با کلی عذرخواهی گفت "مادرت قسمم داده در رو باز نکنم!"
هدی-هیچ پدر و مادری که نمی تونه از بچه اش بگذره به زودی همه چیز آروم می شه
لعیا-به خدا که آرزوئی جز این ندارم.. «لعیا به من نگاه کرد و گفت» تو چی؟!
مامان اوارد اتاق شد و نگران اومد سمتم و گفت:
مامان-هونیا!

romangram.com | @romangram_com