#قشاع_پارت_306

-بابا زبون آدم سرش نمی شه،نمی تونم شیر بهش بدم پشتم می سوزه انگار سیخ فرو می کنند تو پشتم!
لعیا هم اومد تو اتاق و لبخندی بهم زد و کنرام نشست که هدی گفت:
هدی-دکتر رفتی؟خطرناک نباشه!
لعیا-چی شده؟!
-چیزی نیست،لعیا رفتی خونه ی عمورسول؟!
لعیا-چند بار با مهران رفتیم مادرم در رو باز نکرد!
-خب می رفتین دانشگاه
لعیا-نه،آقاجون عصبانی می شه
-فکر نمی کنی بهتره یه روز خودت تنها بری با مادرت حرف بزنی؟!
لعیا-مهران نمی ذاره،می ترسه،فکر می کنه اگر تنها برم دیگه نذارن من بیام!
دستشو گرفتم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com