#قشاع_پارت_305
سورن-نه ایـ..ایـ..
به سینه ام اشاره کرد و امیرعباس رفت در رو که نیم باز بود رو بست و سورن اومد رو پام نشست و گفتم:
-مامان پشتم می سوزه نمی تونم شیر بهت بدم قشنگم
امیرعباس نگران گفت:
امیرعباس-پشت می سوزه!؟از کی تا حالا!؟کدوم طرف پشتتِ؟!
کنارم چُمباتمه زد و دست رو پشتم گذاشت و گفتم:
-اینطوری درد نمی کنه شیر می دم دردم می گیره
امیرعباس-پس چرا بهم نگفتی؟!
-مهم نیست.. «سورنُ ب*غ*ل کردم و گفتم» الأن بهت سوپ می دم باشه؟ «سورن پس از کمی تلاش وقتی ناامید شد به گریه افتاد و عاصی شده گفتم» محمدسورن!باز شروع کردی؟!
امیرعباس سورنُ ازم گرفت و از اتاق رفت بیرون و جاش هدی اومد تو اتاق و گفت:
هدی-چیکار کردی بچه گریه می کرد؟!
romangram.com | @romangram_com