#قشاع_پارت_304

هدی-هونیا!
-هیس هیس..حرفی نزن که عین بمب منفجر می شم
سورن پرید تو ب*غ*لم و گفت:
سورن-ماما...ایـ..اِیـ...
به لباسش اشاره می کرد،ب*غ*لش کردم و اومدم ساکُ بلند کنم که امیرعباس زودتر از من ساکُ برداشت و دنبالم راه افتاد،به اتاق رفتم و لباسای سورنُ عوش می کردم که دیدم امیرعباس همینطوری داره نگام می کنه،آروم گفتم:
-چرا با لعیا روب*و*سی نکردی؟! «امیرعباس جوابی بهم نداد و گفتم» اون که کاری نکرده،فقط نتونسته جلوی دلشو بگیره!
امیرعباس-که هر غلطی خواست بکنه آخر هم بگه کار دلم بود من گ*ن*ا*هی ندارم؟!
-تو اگر یه ذره از عشق بو برده باشی درکش می کنی
پوزخندی زد و گفت:
امیرعباس-با کی هستی؟بو از عشق ببرم؟!تو کور شدی هونیا سنگ شدی!
-با من جر و بحث نکن،جای این حرفا اینجا نیست! «پستونک سورنُ به طرفش گرفتم و گفتم» بیا مامان

romangram.com | @romangram_com