#قشاع_پارت_303
هدی-حالا می تونی آتیش به پا کنی!؟
سورنُ از امیرعباس گرفتم و امیرعباس همینطور پشت سرم اومد انگار بهم وصل شده بود هر جا که می رفتم می اومد،بابا سورنُ گرفت و غرق ب*و*سه اش کرد و کلی قربون صدقه اش رفت و سورن هم کلی با خنده هاش دلبری کرد که مامان گفت:
مامان-مامان جان چرا دوتاتون با لباس شنستید؟!برید لباساتونو عوض کنید دیگه،مهران درحالی که از دور با یه نگاهی پر از حرص و نگرانی و پریشونی نگاهم می کرد..بهش خسته نگاه کردم عصبی از جا بلند شد لعیا نگران نگاهش کرد و مهران به طرف در رفت که به حیاط پناه ببره تا با حرفاش دعوا راه نندازه...هدی کنارم نشست و آروم گفت:
هدی-بهت گفتم داری می یای یه دستی به صورتت بکش مامان اینا از ریختت سکته نکنند این چه قیافه ایِ برای خودت ساختی؟!
-حوصله ی هیچ کاری ندارم هدی ولم کن تروخدا
هدی-چرا جواب تلفن ها و اس ام اسامو نمی دی؟!
-هدی من یه ماهه گوشیم خاموشِ،جواب تلفن ها هم... «با غصه گفتم» هدی خیلی داغونم به قرآن درکم کن می خواستم جواب بدم ولی حس هیچ حرکتی رو نداشتم به خدا اگر جواب تلفن مامانُ می دادم از ترس نگرانی هاش بود فقط می خواستم تنها باشم...
هدی-که چی بشه؟ارتباطتُ با همه قطع کردی که چی درست بشه؟امیرعباس زنشو طلاق بده؟!هر چی تنهاتر باشی بیشتر شکننده می شی،چرا به مامان گفته بودی "به کسی نگو بیاد خونه امون خودتم نیا می خوام تنها باشم" ؟!که امیرعباس بفهمه چقدر بی کسی و کاری و سر آخر هم تو همون خونه می مونی چون هیچ کسُ جز اون نداری؟تو منو داری،مامان و بابا رو داری،مهرانُ داری کی می گه تنهائی ما همه پشتتیم یه زمانی به خاطر اتهام مهران مجبور بودیم تنهات بذاریم و سکوت کنیم تا امیرعباس تمام زندگیت بشه تا همه ی زندگیش بشی تا مهرانُ داشته باشیم ولی حالا دیگه اینطور نیست تو یه خونواده داری یه کم به خودت بیا هونیا تو بچه داری...
با بغض و صدای خفه گفتم:
-تنها بشم شاید..عاشقی یادم بره..دور و برم باشید می گم همه یه خانواده دارند من خونواده امو چطوری از هم بپاشونم؟!
هدی با حرص گفت:
romangram.com | @romangram_com