#قشاع_پارت_299

-چی؟!بیا برو نمازتُ بخون کله ی سحر از من خبر می خوای!؟دو ماهه من از این خونه اومدم بیرون که خبر داشته باشم!؟قراره خبر از طرف تو باشه توجه کردی که سیزده روز دیگه پایان مهلت تعهدنامه اتِ هان؟! «امیرعباس همچنان دقیق نگام می کرد،با حرص گفتم» چیـه؟!
امیرعباس کمی آروم تر نگاهم کرد و موهامو از روی دوشم به پشت شونه ام فرستاد و گفت:
-نمی خوای درموردش صحبت کنی؟
با حرص گفتم:
-درمورد چی؟من فقط درمورد یه قضیه با تو حرف می زنم «از جا بلند شدم و گفتم» اینکه تکلیف منو روشن کنی چون دارم دیوونه می شم
به طرف اتاق سورن رفتم و پشت پنجره ی قدی ایستادم کفِ یه پامو به کنار زانوی پای دیگه ام چسبوندم و یه دستمو به کمرم زدم و با دست دیگه ام یه دسته ی نازک از موهامو دور انگشتم پیچ می دادم و به خونه هائی که پائین تر از طبقه ی ما بودن نگاه می کردم..سرم پر از حرف بود پر از احساس اگر طلاقش نده چیکار کنم!؟نمی تونم دل بکنم باید خودمو برای ترک کردنش آماده کنم..نمی شه،نمی شه،باید فکر کنی مرده،همونطور که دو تا پسر دیگه مردن،ولی امیرعباس زنده است!مادامی که همینطوری فکر کنی هرگز ترکش نمی کنی..به قول مهران ذلیل بازی هاتُ بذار کنار..خدایا از دلم بیرونش کن لعنت به من که بچه ام هم بدتر از خودم بار آوردم،زیر لب زمزمه کردم:
دارم دیوونه می شم تو این مثلث،بگو منو می خوای یا باید سفر کرد
تموم من تو این خونه اسیرِ،کجا برم که یادت دامنممو نگیره
دارم می رم ولی هنوز تو همین خونه ام،نرفته دلم تنگه برات بلای جونم
دارم حرف جدائی می زنم شاید جدا شم،ولی به دلم بَراتِ که می مونم تا آب شم
تنت بوی خ*ی*ا*ن*ت می ده انگاری،تو هم شاید مثل من یه خودآزاری

romangram.com | @romangram_com