#قشاع_پارت_297
-بسته بسته اگر از زمان اون تعهد بگذره و طلاقش ندی من یه لحظه هم نمی مونم دیگه هم بر نمی گردم امیرعباس به خدا که...
امیرعباس جلوی دهنمو گرفت و ملتمسانه گفت:
امیرعباس-قسم نخور من نمی ذارم ازم جدابشی قسم نخور...
دستشو با گریه از جلوی دهنم برداشتم و گفتم:
-همیشه گریه ی منو در می یاری،تو قاتل جون و قلب منی که ادعای عاشقی می کنی
امیرعباس با غمی سنگین گفت:
امیرعباس-کاش می تونستی درونمو بیبینی که چه آشوبی راه انداختی شاید اینطوری کمتر محکومم می کردی!
_***_
عین روح سرگردون شب تا صبح،صبح تا شب بیدار بودم و تو خونه راه می رفتم و فکر می کردم..هر روزی که می گذشت انگار ده سال از عمرم کم می شد حالم اصلا خوب نبود،خدا نمی کرد یکی بر خلاف میلم حرف می زد تا چنان بلوائی به پا کنم که طرف به غلط کردن بیفته که چرا باهام حرف زده!تیک عصبی گرفته بودم اینقدر موهامو دور انگشتم می پیچوندم که آخر اون تیکه موم کنده می شد..حوصله ی هیچ چیز و هیچ کسُ نداشتم؛امیرعباس یه دقیقه از ساعت هست دیرتر می کرد روانی می شدم زنگ می زدم هر چی از دهنم در می اومد بهش می گفتم و آخر هر جمله ام هم می گفتم«رفتی پیش اون آره؟اون پیشتِ نه؟داری منو باز گولی می زنی،طلاق دادنت یه حرف واسه پیچوندن من بود نه؟!» عین چوب خشک شده بودم توی این دو ماه!دماغمو می گرفتن نفسم می رفت..خونه بهم ریخته،نه شام معلوم بود نه ناهار...امیرعباس هم تا اعتراض می کرد تا خودمو سورنُ به گریه نمی انداختم تا اعصاب امیرعباسُ داغون نمی کردم وِلک کُن قضیه نبودم...
اون روز هم جمعه بود ساعت شش صبح بود که امیرعباس بلند شد نمازشو بخونه که باز دید من عین جغد بیدارم و زل زدم به یه نقطه رو فرش!همونجا دم هال ایستاد و گفت:
-باز تا صبح بیدار بودی؟!
romangram.com | @romangram_com