#قشاع_پارت_295
بابا نفسی کشید و گفت:
بابا-باشه،امیرعباس یه تعهد بده بهم که اگر تا برج ده طلاقش ندادی هونیا رو طلا می دی
امیرعباس-آخه عمو شاید مراحل قانونیش طول بکشه!
بابا-باشه من در جریان مراحلش هستم،طول کشید که هیچی ولی بو ببرم بچه امو به بازی گرفتی «امیرعباس دست بابا رو گرفت که بب*و*س بابا جلوشو گرفت و ادامه داد» فکر نکن به خاطر حرفات و قول هات قبول کردم،به خاطر نفرینی که برادرم کرده و عذابش به جون عزیزترین بچه ام افتاده قبول کردم تا کمتر عذاب بکشه که خدا لعنت کنه منو که از دلم نگذشتم که برادرم لعنتم کنه و جگرگوشه ام گرفتار نباشه...
-باباجون!
بابا با ناراحتی نگام کرد و امیرعباس سورنُ به من داد و شروع به نوشتن تعهد کرد و بعد امضا کرد..مهران اومد جلو گفت:
مهران-خیلی احمقی هونیا خیلــی!
و بعد رفت بیرون،بابا سرمو ب*و*سید و گفت:
بابامهراد-بابائی من پست هر تصمیمی که تو بگیری هستم حالا دیگه نمی خواد به خاطر من تحمل کنی یا به خاطر داداشت،بابا پشتتِ...
سری تکون دادم و بابا هم رفت،امیرعباس که با دمش گردو می شکوند سورنُ ازم گرفت و از جا بلند شدم سرم به شدت درد می کرد دلم می خواست برم خونه فقط توی اتاق تاریکم بخوابم...سوار ماشین شدیم و امیرعباس گفت:
امیرعباس-خدا رو شکر،هونیا به خودت قسم که داشتم دیوونه می شدم..
romangram.com | @romangram_com