#قشاع_پارت_293
امیرعباس الند شد اومد جلوی پام زانو زد و گفت:
امیرعباس-من که دارم طلاقش می دم زنگ بزن از عرشیا بپرس امروز جلسه داشتیم وکیلم اومده بود ببینیم با قوانین اینجا می شه طلاق گرفت یا نه..به خدا تا ماه دیگه تمومِ هونیا ما یه خونواده ایم تو می دونی من چقدر عاشقتم این همه اتفاق احساس منو به تو کمرنگ نکرد،کرد؟چرا سردرگمی؟تو سهم منی،عزیز منی،زن اول و آخر زندگی من توئی..عمو مهراد «به بابا نگاه کرد و گفت» عمو مهراد به خدا اینقدر شرایط بد بود که نمی شد بگم بابام هم خبر نداره خب قبل فوت امیرحسین من می خوساتم کانادا زندگی کنم چون کارم اونجا بو پیشرفتم اونجا بود ولی الأن همه ی زندگیم اینجاست..عمو مهراد می دونید که دخترت برام چقدر مهمه،عمو دعواها رو با زندگی ما نسنجید می دونم بزرگتر از این حرفائید ولی به جدّم قسم که می خوام دنیا نباشه که قسم به خدا و جدّم نخورم که عمو مهراد سر این جریانا همه از هر طرف خواستند زندگی ما رو از هم بپاشونند،من به سختی این زندگی رو نگه داشتم هونیا خودش هم می دونه این مهران نالوتیِ بی معرفت زندگی خواهرشو سر خواسته اش با من معامله کرد حالا که خرش از پل گذشته می خواد زندگی منو خراب کنه...
سورن-مامان؟
با بغض به سورن نگاه کردم و گفتم:
-جــان؟
سورن دستای کوچولوی تپلشُ روی زانوم گذاشت،خدایا آخه با این دو تا بچه چیکار کنم؟!سونر من نه ماهشه این یکی هم که تازه داره جون می گیره که اگر امیرعباس بفهمه...آینده ی سورن چی؟خونه ی بابا که آینده ی سورن تأمین نیست بابا که موظف نیست آینده ی بچه ی منو تأمین کنه،هانی بچه ی باباست...خدایا..خدایا...
بابا مهراد-تا طلاق بگیری هونیا رو می برم
امیرعباس با التماس نگام کرد و گفت:
امیرعباس-هونیا!به خدا دارم طلاقش می دم..من می میرم تو و بچه امو نبینم..عمو مهراد!
بابا-باشه عموجان تو طلاق بده بیا دست زن و بچه اتُ بگیر ببر!
امیرعباس بغض کرد نمی دونم چرا مرد گنده انگار یهو دلش پر شد،اشکُ تو چشماش دیدم انگار قلبم آتیش گرفت..بابا که بلند شده بود و منتظر بلند شدن من از جام بود..امیرعباس دستمو گرفت و با صدای گرفته گفت:
romangram.com | @romangram_com