#قشاع_پارت_292
مهران-خیله خب،خیله خب ببخشید آ آع دیگه حرف نمی زنم
افسر-این بچه ی همین آقاست؟
به امیرعباس نگاه کردم بغض گلومو گرفت بچه اش تو شکممِ ولی سونرن من از وقتی چسم باز کرده اونو دیده امیرعباس غمگین و عاصی نگام کرد و با بغض گفتم:
-نه،شوهرم مرده
افسر-می خوای برگردی خونه ی شوهرت یا نه؟
به امیرعباس نگاه کردم که منت کشان گفت:
امیرعباس-آخه هونیا چرا اینطوری می کنی به قرآن به قرآن به جدّم قسم که ازدواج من اونور مصلحتی بود وقتی واسه ختم امیرحسین اومدم همه چیز تغییر کرد الأنم دارم طلاقش می دم عمو مهراد..به خدا که اگر بخوام گولتون بزنم،چی می گفتم؟این حامله بود بعدشم که مسائل زندان مهران..کم غصه داشت می گفتم حقیقت اینه دِقش بدم؟!مگه من کم گذاشتم برات هونیا،تو کی منی؟ترو خدا به عقب برگرد فکر کن،سونر چی؟هونیا زندگیمون رو هواست ها
مهران-آهنگِ خر شو،خر بشو بخون
امیرعباس-تو خفه شو..هونیا جان؟
عصبی گفتم:
-دروغ گفتی
romangram.com | @romangram_com