#قشاع_پارت_289

قلبمو از جا کند با تموم چشم ها و نگاهش التماسُ هجه می کرد که با مهران نَرَم..لب هامو روی هم فشردم و سورنُ به سینه ام چسبوندم،سورن برگشت طرف امیرعباس می خواست بره ب*غ*ل اون..خدایا این چه تقدیر نحسیِ که من دارم!مهران تا خواست سورنُ ازم بگیره این بچه چسبید به گردنم و با تموم قدرت گردنمو گرفته بود،با همون حالم گفتم:
-مــهران..ول کن بچه امو سکته کرد..من نمی یام..
مهران با حرص گفت:
مهران-آخه خاک بر سرت می خوای زن صیغه ای اون بمونی؟!زن داره نفهم بی شعور! «مهران دستشو بلند کرد و ادامه داد» بزنم تو سر ذلیلت؟!
امیرعباس-مهران دستتُ می شکونم دست بهش بزنی،به زن من دست نزن
بابا مهراد اومد و با گریه رفتم طرف بابا،منو به آ*غ*و*ش کشید و گفت:
بابا مهراد-جـان بابا؟
وااای..واای باباجان الهی قربونت برم که آ*غ*و*ش هیچ مردی مثل آ*غ*و*ش تو امن نیست بیا که عین گوشت قربونی شدم..آرومم کن،نجاتم بده،رهام کن از این همه کش مکش و دعوا...جو آروم تر شد و مهران عرشیا رو فرستاد تا لعیا رو ببرن بیمارستان و خودش موند تا تکلیف روشن بشه،سورن ب*غ*ل امیرعباس بود و من هم کنار بابا نشسته بودم با همون قلب داغون و حال پریشون و فکر مخدوش..نگام روی حلقه ام ثابت مونده بود و مغزم کار نمی کرد...
افسر-صیغه نامه دارید؟
امیرعباس-صیغه ی اولمون که سه ماهه بود محضر خوندیم اونو داریم ولی صیغه ی دومُ خونه ی خودمون خوندیم..
افسر-اون یکی همسرتون از این ازدواج مطلع هستند؟

romangram.com | @romangram_com