#قشاع_پارت_288

مهران-بهتره تو گورتُ از زندگی خواهر من گم کنی
بی مهاباد اومد طرفم و مچ دستمُ گرفت تا خواست اراده به بلند کردنم بکنه امیرعباس ضربه ی دومو این بار با یه مشت حواله ی صورت مهران کرد..جیغ زدم و از جا بلند شدم و عرشیا جلوی امیرعباسُ گرفت و از هولش بیچاره یه دونه تو سر خودش زد و با حرص گفت:
عرشیا-نزن..نزن..جریان حسام می شه چرا نمی فهمید،امیرعباسِ خر خودتُ کنترل کن
سربازا و افسرا اومدن و امیرعباس داد زد:
امیرعباس-دست به زن و بچه ی من بزنی،مهران..مهران می فرستمت پیش داداشام..!دست به زن من نمی زنی!
مهران خون دهنشو با پشت دستش پاک کرد و با پوزخند به امیرعباس نگاه کرد و عرشیا گفت:
عرشیا-مهران برو لعیا حالش بدِ مهران جان مادرت..ارواح خاک حسام برو..
مهران-می رم ولی با خواهرم..!
امیرعباس-باز می گه خواهرم..ولم کنین این دوزاریش کجِ ولم کن می گم.. «نگاش به من افتاد و گفت» چرا گریه می کنی؟!..چرا گریه می کنی؟کسی تو رو از من جدا نمی کنه..برو تو ماشین برو..برو اینو نبینی تا من ادمش کنم..
عرشیا و سربازی که گرفته بودنش رو کنار زد،از جفتشون درشت تر بود و زورشون بهش نمی رسید که چنتا سرباز و افسر دیگه اومدن جلوشو گرفتن و هران تا اومد طرفم امیرعباس حالش عین یه یوزپلنگی شد که تو حصار هست و دارن بچه اشُ به غارت می برن،دادی زد که سورن با صدای امیرعباس انگار می خواست از تو ب*غ*لم بال دربیاره بره طرفش تا حمایتشُ به عموئی که حق پدری داره ثابت کنه،امیرعباس ضجه وار داد زد:
امیرعباس-هــونیــــا..

romangram.com | @romangram_com