#قشاع_پارت_287
عرشیا-امیرعباس!..امیرعباس ولش کن امشب کار دست هم می دید ها..!
مهران اومد طرفم و گفت:
مهران-پاشو آبغوره نگیر مگه داداشت مرده که کاسه ی چه کنم دستت گرفتی!؟
امیرعباس عرشیا رو که مقابلش ایستاده بود و نمی ذاشت طرف مهران بره رو کنار زد و اومد طرف مهران و بازوشو گرفت و با عصبانیت کنترل شده گفت:
امیرعباس-مهران..تشریفِ..جسد مبارکتُ ببر تا اول راهی خواهرمو بیوه نکردم که قدر بزرگی خدا دلیل دارم برای کشتنت!
مهران پوزخندی زد و بازوشو از دست امیرعباس کشید بیرون و تا دوباره به طرف من دستشو دراز کرد امیرعباس کشیدش به طرف خودش و با سر کوبوند تو دماغ مهران!!
-یــیـــهع!!خاک بر سرم،امیرعباس؟!مهران؟!
عرشیا-وای..وااای..امیر..امـیر...
امیرعباس انگشت تهدیدشُ بالا گرفت و گفت:
امیرعباس-گورتُ گم کن مهران
مهران دست از روی دماغش برداشت و شاکی و با کینه به امیرعباس نگاه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com