#قشاع_پارت_284
-ولم کن!
عین بچه هائی که مادرشون می زنتشون و هق هق می کنند و حالا مامانِ داره با عصبانیت کنترل شده به خارج از محیط می برتشون تا آرومشون کنه شده بودیم..امیرعباس درحالی که بدون اختیار من داشت منو به بیرون می برد گفت:
امیرعباس-وقتی از چیزی خبر نداری قضاوت نکن
-از..از..چی..هــان؟!..زَ..زن..زن داری..دیگه..دیگه چی می خ..خوای بشه..من..منو بازی..بازی دادی...خــا..خاک بر سرم..خاک بر سر من...
امیرعباس عصبی ولی با صدای آروم و خفه گفت:
امیرعباس-هیس ســیــس...بده من بچه رو
-دست..دست به..من نزن!
یه قدم ازش فاصله گرفتم که براق شد و ارنجمو گرفت منو کشوند طرف خودش و تو چشمام با اون چشمای مشکی ای که آتیش ازش می بارید گفت:
امیرعباس-زن منی،زن منم می مونی!
-من..من غلط..غلط کردم..که زَ..زن تو..شدم...
امیرعباس دور و بر رو نگاه کرد و آرنجمو ول کرد و به سمت یه آبسردکن که دیده بود رفت،همون جا روی زمین چُمباتمه زدم و سورنُ تو ب*غ*لم محکم گرفتم و عین مادر مرده ها به غربت خودم زار زدم،دلم داشت از سینه ام در می اومد..بی امیرعباس چیکار کنم؟!خاک بر سر من که عاشق کی شدم..با این بچه ی یتیمِ بی شناسنامه چیکار کنم؟!
romangram.com | @romangram_com