#قشاع_پارت_281

امیرعباس-بهت میگم برو تو ماشین
سورن با داد امیرعباس چنان جیغ می کشید و گریه می کرد و محکم به گردنم چسبیده بود که ترسیدم بچه ام سکته کنه
افسر پلیس و دو تا از سربازا اومدن امیرعباس و مهرانُ از هم جدا کردن و مهران گفت:
مهران-چرا؟!نمی خوای بشنوه عاشق کی شده؟!
حس کردم قلبم یه لحظه ایستاد و دنیا رو سرم خراب شد انگار سطل آب یخ رو سرم ریختن چی می گه؟!چی رو می خواد که من بشنوم!؟امیرعباس مگه چیکار کرده؟!
عرشیا آرنجمو گرفت،هنگ کرده و وارفته به عرشیا نگاه کردم که به آرومی گفت:
عرشیا-بیا بریم سورن داره خیلی گریه می کنه
دلم بهم ریخته بود اشکام فرو ریخت و گفتم:
-امیرعباس
انگار امیرعباسُ آتیش زدن تا حالا اینقدر عصبی ندیده بودمش عین شیر نعره زد..تنم از حرفش لرزید...
امیرعباس-تو فقط می خوای زندگی منو خراب کنی،می خوای هونیا رو ازم بگیری

romangram.com | @romangram_com