#قشاع_پارت_279
مامان-امیرعباس،مهران ترو خدا بس کنید
سرباز یه لیوان آب قند آورد و هدی لیوانُ گرفت و شروع کرد به هم زدن محتوای داخل لیوان،مهران در حالی که سر لعیا رو به ب*غ*ل گرفته بود لیوانُ جلوی دهن لعیا گرفت و گفت:
مهران-لعیا..خانومم یه قلوپ بزن حالت جا بیاد
مامان آهسته به صورت لعیا زد و گفت:
مامان-لعیا مامان..لعیا خانوم..خاک بر سرم..لعیا عزیزم..؟!
امیرعباس در حالی که دست به کمر ایستاده بود و عصبی به لعیا و حرکات مهران و مامان و هدی نگاه می کرد برگشت یه نیم نگاه به من انداخت بعد سرشو کاملا به طرف من برگردوند که سعی کردم با تکون دادن سورن ساکتش کنم،اومد طرفم اینقدر برزخی بود که ترسیدم و یه قدم به عقب رفتم و با ترس نگاهش کردم و سوئیچشو طرفم گرفت و گفت:
امیرعباس-برو تو ماشین تا من بیام «نگاش کردم،تردید داشتم کجا برم حال این دختره بهم خورده دل تو دلم نیست» چرا وایستادی منو نگاه می کنی؟این بچه کاملا کلافه شد و تو ماشین
-باباجون حال لعیا رو نمی بینی؟!
مهران-هونیا جایی نرو وایستا کارت دارم
امیرعباسشما کاراتو کردی لطفا دیگه اون لنگ درازتُ تو گلیم خودت نگه دار
مهران لیوان آب قندُ به مامان داد و جاشو به هدی سپرد و بلند شد اومد طرف ما گفت:
romangram.com | @romangram_com