#قشاع_پارت_275

بابا سری تکون داد و زیر لب گفت:
بابا-خدایا کاش منو می کشتی ولی امروز اینقدر خجالت زده ی رفیقی که از جونش برام مایه گذاشت نمی کردی...
-بابـا!
بابامهراد منو نگاهی غمگین کرد و سری تکون داد و آهسته رو به مامان گفت:
بابا-من تو ماشینم
بابا که رفت سریع رفتم پیش هدی و گفتم:
-جریان چیه؟
هدی-لعیا و مهران یک ماهه عقد کردن خودشون تمام مراحل قانونی و شرعی رو رفتن...
-عقد کردن؟!شوخی نکن!پس چرا مهران اومد خونه امون و امیرعباسُ با وجود من تهدید کرد که دیگه دخالت نکن وگرنه خواهرمو از خونه ات می برم؟!
هدی اول با تعجب منو نگاه کرد و بعد شونه بالا داد و گفت:
هدی-خب..تا امروز بعدازظهر هم که حکم شلاقش نیومده بود به کسی نگفتن عقد کردن،لعیا طاقت نیاورد..پلیس می گه به هر حال مهران مجبور بوده لعیا رو عقد کنه چون قاضی همین حکمُ می داد...

romangram.com | @romangram_com