#قشاع_پارت_274
لعیا با گریه گفت:
لعیا-من گ*ن*ا*هی نکردم
عمورسول بازوی ملیح مامانُ گرفت و گفت:
عمورسول-بیا بریم
ملیح مامان ناتوان به عمورسول نگاه کرد و عمورسول شونه های ملیح مامانُ در بر گرفت و بعد به زن عمو هم اشاره کرد که برن...ملیح مامان به من که رسید گفت:
ملیحه خانم-ما بد کردیم هونیا؟!به شما بد کردیم که امیرحسین اومد آبروتُ خرید و نذاشت انگشت نمای در و همسایه و فامیل بشی؟هونیا ما بد کردیم که امیرحسین مرد از سیاه این پسر در نیومده امیرعباسم زیربال و پَرِتُ گرفت که صدمه نبینی،که دست تنها نباشی،که نامردی چشمش بهت نیفته..؟!؟!
عمورسول-ملیحه این بچه چی کار کنه که داری به این می گی؟!
ملیح مامان سری تکون داد و رو به بابا گفت:
ملیحه خانم-آره باید این حرفا رو به حاج مهراد بزنم،حاج مهراد رفاقت چهل پنجاه ساله تُ خوب به جا آوردی،خوب نتیجه ی صبرها و کوتاه اومدن های ما رو پسرت داد،هر چی ما نجابت کردیم سر این رفاقت چند ساله پسرت بی حیائی کرد و آبروریزی راه انداخت..حالا من با این بی حیثیتی چیکار کنم؟شما بگو که این پسر رو بار آوردی،شما بگو ما بد کردی؟هیزم تر فروختیم؟!بچه اتونو کشتیم؟چی از ما جز خیر دیدید؟!
بابا هر لحظه رنگش از سرخی به کبودی می رفت و انگار از خجالت لحظه به لحظه پیرتر می شد،عمورسول ملیح مامانُ با خودش برد و افسر پلیس به مهران گفت:
پلیس-بیا اینجا رو امضا کن
romangram.com | @romangram_com