#قشاع_پارت_180
هدی-هوا گرمه خراب می شه،تا اونجا هم که ماشین شخصی نداریم..
مامان-خیله خب پس قرصاشو ببرید بذار بیارمشون..
مامان رفت و با چشمای خیس یه کیسه پر قرص آورد،با تعجب کیسه رو گرفتم و زیر و رو کردم و گفتم:
-این همه قرص؟؟!!!اینا قرص چی اند مگه؟!!!
لعیا از من بدتر کیسه ی داروها رو گرفت و به قرص ها نگاه کرد و چشماش پر از اشک شد و با صدای لرزون گفت:
لعیا-این قرص پلاویکس مال قلبه!!..اینا هم که قرص اعصاب اند!!!چه بلائی سرش اومده؟؟!!
مامان گریه کنان رفت تو اتاقشون و هدی کیسه ی داروها رو از لعیا گرفت و گذاشت تو کیفش و گفت:
هدی-بریم دیر می شه...
تا خود زندان همه ساکت بودیم،هیچکس با دیگری حرف نمی زد و همه غرق در افکار خودمون بودیم...دم در زندان چادر سرمون کردیم و بعد داخل شدیم..به کسی که می خواست مهران رو صدا بزنه کارت شناسائی نشون دادم و گفتم:
-بگین مادرش اومده اگه بفهمه خواهراشیم نمی آد...
اون هم سری تکون داد و رفت..مهران نیومده بود و لعیا شروع کرد:
romangram.com | @romangram_com