#قشاع_پارت_181

لعیا-حتما بین تعصب و قلبش اسیر بوده از یه طرف اتهامی که وجود داشت و از طرف دیگه عشقی که فهمیده بود دستی دستی به آتیش کشیده بودتش...
پشت اون شیشه ی لعنتی انگار یه عمر گذشت تا مهران بیاد...در باز شد تمام وجودم شده بود چشم تا ببینمش بعدِ چیزی بیش از یک سال دوری!!!!نه این مهران من نیست..اون موهای مشکی پر پشتی که به طرف بالا می داد،ابروهای بلند و مرتبش که با تموم پرپشتی ولی پهن نبود،بینی ای که با وجود این که غضروفی بود همچنان روی صورتش نشسته بود و چشمائی که درست لنگه ی چشمای هدی بود با همون رنگ زیبا،با همون حالت انگار لب و چونه ی منو براش زیراکس کرده بودن ترکیبی از صورت دو خواهر با فونت مردونه اش...چرا موهاش ریخته؟؟!!!شاید زده!مهران هشتاد و هشت کیلوئی کجا این جوجه ی لاغر دیلاق کجــا؟!!رنگش عین زردچوبه زرد..چشماش دو دو می زد..نگاهش اول روی من خیره موند..الهی برات بمیرم قوز آورده از لاغری زیاد!خواهرت بمیره که باعث و بانی زندان اومدن تو شده...حالا نگاهش یه جای دیگه است که چشماش مملوء از اشک اند آره داشت به لعیا نگاه می کرد که سر به هق هق داده و مهران توی جاش خشکش زده و اشک می ریزه...
گوشی رو برداشتم زدم روی شیشه که بیاد گوشی رو برداره..از ضربه های روی شیشه به خودش اومد..روش رو برگردوند که بره محکم تر زدم رو شیشه و با عجله التماس وار گفتم:
-مهران تو رو خـــدا..مهران جون مامان دلم برای صدات تنگ شده مهران الهی قربونت برم گوشی رو بردار... «از ضربه های روی شیشه روش رو برگردوند،پوست زیر گلومو به نیشگون گرفتم تا التماسمو بهش اعلام کنم،اشک هامو پیشکش نگاه ناتوونش کردم..دلش سوخت و برگشت اما سرش به زیر بود..مقابلمون نشست ولی تلفنُ بر نمی داشت دستمو روی شیشه گذاشتم که به دستم نگاه کرد،چشماش روی اون حلقه ی زرد رنگم متمرکز شد،به تنم نگاه کرد،قیافه اش کاملا سوالی بود،حتما به یاد بچه ام افتاده بود اشاره کردم که گوشی رو بردار..گوشی رو برداشت و من با بغص و صدای لرزون گفتم» داداشی!الهی من قربونت برم الهی خواهرت بمیره برات،چه بلائی سر خودت آوردی!؟ «نگام کرد و گفتم» فدای چشمات بشم،یه کلوم حرف بزن مهران جان..
اشکاش از چشماش فرو ریخت و گفت:
مهران-مگه نگفتم نیا؟!
-چطوری نیام جیگرم هزار پاره شد تا حالا به خاطر قسمت بود که نیومدم ولی دیگه نشد که نیام..دلم برات تنگ شده بود..
آروم با صدای لرزون گفت:
مهران-چرا لعیا رو آوردین؟!
برگشتم به لعیا نگاه کردم،صورتش خیس بود چشم از مهران برداشت و به من نگاه کرد،گوشی رو طرفش گرفتم دستاش می لرزید تا گوشی رو بگیره،حال و روز مهران عوض شد تمام صورتش پر از نگاه به لعیا بود،هدی آروم گفت:
هدی-الهی برات بمیرم پاسوز عشقت شدی..

romangram.com | @romangram_com