#قشاع_پارت_150

عرشیا-بابا هونیا تو تعطیلی انگار،دو ساعت قبل به بچه شیر دادی خب گرسنه اشِ!خرافات گوئی هاتُ بذار کنار مگه فیلم سینمائیِ صحنه های عاطفی می سازی؟! «پنجره رو باز کردم و از پنجره آویزون شدم سر کوچه رو ببینم که عرشیا داد زد» هونیـــا!!
هدی-داد نزن اونطوری می ترسه پرت می شه پائین،هونیا دولا نشو..
عرشیا اومد طرفم که از پنجره برگشتم و گفتم:
-عرشیا!اَه ولم کن دیگه..
عرشیا-تا امیرعباس بیاد یه بلائی سر خودت و بچه ات بیارا،بیا برو به اون بچه شیر بده جای اینکه خودکشی کنی..مگه نگفتم یه چیز بپوش با تاپ رفتی جلوی پنجره؟!امیرعباس هم زیادی اروپائی شده!
-نه مثل تو خوبه به همه چیز گیر می دی؟آی ول کن مچمو دیگه بابا،چرا اینقدر دستات قویِ!؟من هدی نیستما ضد ضربه باشم!!
عرشیا-مگه من هدی رو می زدم که اینطوری می گی؟!
رفتم سورن رو ب*غ*ل کردم دیدم جاش هم کثیف شده بردمش تو اتاق عوضش کردم و بعد بهش شیر دادم،همینطوری دلم عین سیر و سرکه می جوشید زیر لب هی صلوات می فرستادم و می گفتم اینم نشه امیرحسین..وااای خدایا خودت مراقبش باش اگر بلائی هم سر امیرعباس بیاد صرفا من خل می شم و بهم ثابت می شه که قدمم شرِ،اگر امیرعباس یه طوریش بشه من چیکار کنم؟با این بچه ی کوچیک همیشه تحت حمایت امیرعباس بودم از وقتی که سورن به دنیا اومده و حتی قبل از اون،حتی هنوزم بعضی از کارای سورنُ امیرعباس می کنه اون می برتش حموم،شبا اونه که بیدار می شه و بیدارم می کنه وگرنه بچه از گریه بمیره من بیدار نمی شم!از وقتی زایمان کردم خواب مرگ گرفتم..!کی از من حمایت کنه؟بابا که رفته پشت پرده یا عمورسول که دیگه روم نمی شه تو چشماش نگاه کنم؟!تنها پشت و پناه من امیرعباسِ نمی خوام از دستش بدم هنوز امیرعباس هست هزار تا فکر نامربوط بهم چسبوندن با این آبروریزی ای که دارا و زن عمو توی فامیلمون کردن..نبودِ امیرعباس یعنی فاجعه نه نه نمی خوام فکر کنم امیرعباس نیست،من با اون فارغ از هر گونه فکر و خیال نسبت به سرپناه و سقفی که باید بالا سر خودم و بچه ام باشه هستم..فارغ از هزینه های زندگی،هزینه های سورن...اینکه بابام دودستی منو تقدیم تقدیر کرده،اینکه دیگه به راحتی حتی توی فامیل نمی تونم سر بلند کنم اینکه من به هر حال برچسب خواهر قاتل امیرحسام بهم خورده..ولی با وجود امیرعباس به هیچ یک از این ها فکر نمی کنم،سی روزه سورن به دنیا اومده ولی بچه داری برام سخت نبوده چون کسی کنارم بود که ازم حمایت کرد تا کم کم راه بیوفتم،خیلی راحت تر از نه و ده ماه پیشم و همه ی این ها به خاطر وجوئ اون بوده،نمی خوام از دستش بدم وقتی بانی آرامشمِ..وقتی می ترسم و حس ناامنی دارم و سردرگمم یا خاطرات تلخ و واقعیت های ناگوار آزارم می دن اون می شه همه ی کس من و همّ و غمِ منو می خوره تا من سبک بشم..بهش وابسته شدم..وابسته ام نمی تونم خدایا ازم نگیرش..به سورن که تو ب*غ*لم خوابیده بود نگاه کردم و گفتم:
-بچه ی من به پدر نیاز داره منم همینطور!امیرعباس همه ی خونواده ی من شده وقتی غرق شرم هستم اون هیچی به روم نمیاره تا راحت باشم..نمی خوام از دستش بدم...وااای امیرعباس کجائی دارم دیوونه می شم بلائی سرت نیاد! « سورنُ روی تخت گذاشتم و اینور اونورشُ بالشت گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون دیدم عرشیا داره خیلی خیلی آروم با هدی صحبت می کنه و هدی هم سر به زیر انداخته و داره گوش می ده با خودم گفتم اگه الأن برم عرشیا این فرصتُ از دست می ده،حالا داره آروم حرف می زنه و اونم گوش می ده نَرَم بهتره..برگشتم به اتاق و پنجره ی اتاقُ باز کردم و به سر کوچه نگاه کردم خدایا امیرعباُ بهم ببخش...مورمورم شد هوای آخرای اسفند هنوز خنک بود،یه شال دورم انداختم و دوباره از پنجره آویزون شدم و به سر کوچه نگاه کردم و گفتم » هونیا آیه الکرسی بخون،مامان همیشه وقتی می ترسید این کار رو می کرد حالا چطوری می خونند؟!حفظ نیستم آخه!! «رفتم از تو کمد قرآن آوردم و همون جا روی زمین روی سنگ سرد زیر پنجره نشستم و آخرای سوره ی بقره رو باز کردم آیه الکرسی رو پیدا کردم و خوندم و با پایان هر دفعه بلند می شدم به بیرون پنجره نگاه می کردم و می گفتم» خدایا امیرعباس سلامت برسه خونه...
عرشیا از تو هال گفت:
-هونیا بیا..خوابت برد؟رفتی بچه رو بخوابونی اون تو رو خوابوند؟

romangram.com | @romangram_com