#قشاع_پارت_151

-دارم قرآن می خونم!
عرشیا-چشم و دل همه مون روشن مسلمونی یادت افتاده؟بیا بسته..بهشتُ به خاطر امیرعباس خریدی بیا اومد! «عین فشنگ از جا پریدم و دوئیدم بیرون که عرشیا با شیطنت گفت»
خیله خب،خوبه بهش رسیدی حالا!همش دو سه ساعت دیر کرده ها..!
-کو پس؟!
عرشیا-خب بذار ماشینُ پارک کنه،سوار آسانسور بشه...باز داره اونطوری می ره بیرون،بیا تو ببینم!
-تو راهرو که کسی نیست!
عرشیا-صد تا چشم هست که تو نمی بینی..
شال هدی رو انداختم رو شونه ام و سرم بعد در رو باز کردم و دم آسانسور ایستادم،شماره ها رو نگاه می کردم،1..2..3... تا چهار بیاد انگار صد سال گذشت تا در آسانسور باز شد،پریدم ب*غ*ل امیرعباس،نگفتم حالا شاید یکی هم همراهش باشه برام مهم نبود مهم این بود که امیرعباس سالم رسیده خونه و هنوز هست و من از دستش ندادم..امیرعباس با خنده ب*و*سه ای روی گونه ام نشوند و گفت:
امیرعباس-چیه؟خیلی دلت تنگ شده بود؟!
کجددا تو آ*غ*و*ش گرمش گم شدم و سرمو به سینه اش چسبوندم و گفتم:
-خیلی ترسیدم،فکر کردم تو رو هم از دست دادم،فکر کردم قدم هام شومِ!هر کی سرپناهم می شه مرگ می آد سراغش..قلبم داشت می ایستاد به خدا مردم و زنده شدم خیلی خیلی ترسیدم امیرعباس،از اینکه بی سرپناه بششم از اینکه من و سورن بی کس بشیم..به خدا گفتم اگر تو رو هم ازم بگیره من حتما دیوونه می شم،هزار تا فکر بد اومد تو سرم...

romangram.com | @romangram_com