#قشاع_پارت_149
-عرشیا من دارم سکته می کنم تو شوخیت گرفته؟نچ..چیش شده ساعتُ نگاه!امیرعباس همیشه هفت،هفت و نیم خونه بود الأن دهِ!!
عرشیا-سهِ صبح که نیست دهِ خیله خب ترافیک،بارون،آخر هفته بودن همه اش دست به دست هم دادن...هدی پاشو یه لیوان آب بهش بده الأن پس می افته.. «بلند شدم که عرشیا محکم گفت» کجــا؟!
از ترس نشستم و گفتم:
-وااای عرشیا زهره ام ترکید بابا توأم!!هیچ جا می خواستم برم پشت پنجره!
عرشیا-اونطوری؟!بیا یه چیز بپوش چراغای خونه روشنِ ملت می بیننت..
با حرص گفتم:
-وااای عرشیا!از دست تو،من که هدی نیستم!عرشیا-نباشی،ناموسم که هستی،مگه من بی غیرتم که...
-اَه خب بابا..پاشو بیا برو دنبالش..
هدی-کجا بره؟هر جا باشه الأن می آدم تو بیا آب بخور..
سورن شروع به گریه کرد که با ترس گفتم:
-دیدین؟دیدین؟ «عرشیا و هدی با تردید به سورن نگاه کردند و گفتم» حتما یه اتفاقی افتاده که این بچه یهو شروع به گریه کرد!
romangram.com | @romangram_com