#قشاع_پارت_146
هدی-بودن امیرعباس خیلی بهتر از نبودنشِ،اینو که شک نداری؟!
-تو اینا رو می دونی و با عرشیا لجبازی می کنی؟!
هدی سر به زیر انداخت و اخم کرد و گفت:
هدی-قضیه ی ما فرق داره!
-چرا بهش نمی گی که ما هنوز خیلی فرصت داریم..می تونیم بازم بچه دار بشیم..من اشتباه کردم...
هدی-عرشیا اشتباه کرد نه من،اون اونقدر تو سر من زد و گفت داداشت داداشمو کشته که من جری شدم و برای اینکه طلاق بگیرم بچه امو سقط کردم،فکر می کنی من راحتم؟!من عذاب نمی کشم؟!هر وقت سورنُ می بینم جیگرم هزار تیکه میشه،چرا کسی منو درک نمی کنه؟!همه می گن عرشیا،پس من چی؟!
-اون که می گه برگرد چرا می گی نه؟
هدی با بغض گفت:
هدی-غرورم اجازه نمی ده تا بگه برگرد بار و بندیلمو جمع کنم بپرم تو خونه ام،من با خواری از اون خونه اومدم بیرون هونیا!
اشکاشو پاک کردم و گفتم:
-من صحبت کنم باهاش؟
romangram.com | @romangram_com