#قشاع_پارت_145

-امیرعباس چی گفت؟
هدی-من فال گوش حرفای بابا بودم نه امیرعباس خب حالا جواب بده..
-نه،یعنی..من ناگهون دیوونه می شم و بی وقفه می زنم زیر گریه نمی دونم چرا اینقدر می ترسم!یاد امیرحسام می افتم بیچاره امیرعباس عاصی شده به غلط کردن می افته چقدر باید باهام حرف بزنه تا به حالت اول برگردم..!
هدی-الهی بمیرم برات..فکر نمی کنی باید بری پیش روانشناس؟!
به هدی نگاه کردم و گفتم:
-نه خوب می شم..
هدی-دو هفته دیگه تا صیغه اتون مونده،می خوای به امیرعباس چی بگی؟
-نمی دونم هدی خیلی می ترسم،امیرعباس خیلی باهام خوب تا می کنه هر کاری بخوام می کنم هر چی بخوام می پوشم هر چی بخوام دارم...ولی من خیلی می ترسم از اینکه به امیرعباس تحمیل شدم...از خودم می ترسم نمی دونم تا کی می خوام این شیوه رو پیش بگیرم،امیرعباس تحملم می کنه اینو می فهمم وقتی که حالش خوب نیست و من بدتر درداشو التهاب می دم،اون آرومم می کنه ولی هدی من نمی تونم..می ترسم بهش وابسته بشم مثل امیرحسین و از دستش بدم...!
هدی دست رو شونه ام گذاشت و گفت:
هدی-همه اش یه اتفاق بوده..
-هدی این بار تنها من نیستم،سورن هم هست..امیرعباس بی اندازه به این بچه توجه داره،مدام می گه «بابائی،پسرم» اینقدر تکرار می کنه که گاهی شک می کنم نکنه این بچه واقعا بچه ی خودشه!

romangram.com | @romangram_com