#قشاع_پارت_147

هدی-نه،نه هونیا،رابطه ی تو با عرشیا خوبه ولی تو خواهر منی نمی خوام کسی از طرف من به سمتش بره..
چشمم به بیرون آشپزخونه خورد که عرشیا با سورن ایستاده بود و به هدی نگاه می کرد یعنی شنیده هدی چی می گفت؟!هدی نگاه منو گرفت و برگشت به پشت سرش نگاه کرد،تا عرشیا رو دید اشکاشو پاک کرد و همون طور رو برگردوند..با یه لبخند گفتم:
-گریه کرد؟
عرشیا-آره هی تکونش دادم ولی باز غُرغُر کرد.. «سورن از ب*غ*لش گرفتم تو ب*غ*ل خودم که ساکت شد،عرشیا گفت» دیگه گفتم بدمش به خودت من دستام تمیز نیست..
-ب*غ*لی شدی پسر مامان؟!امیرعباس اونقدر ب*غ*لش می کنه بدعادت شده..
هدی-به من تو دستت به غذاست..
-برو ب*غ*ل خاله مامان داره شام درست می کنه
هدی-قربونش برم پسر خوشگله..یه پسر داریم ماه نداره صورتی داره همتا نداره به کس کسونش نمی دیم به همه کسونش نمی دیم..
برگشتم به عرشیا بگم که درست شد یا نه که دیدم با حسرت به هدی و سورن نگاه می کنه،جیگرم کباب شد زیر لب گفتم:
-الهی بمیرم،هدیِ بی انصاف!
عرشیا متوجه نگاهم شد و سریع روشُ برگردوند و درحالی که می رفت گفت:

romangram.com | @romangram_com