#قشاع_پارت_117
امیرعباس روی صندلی کنار مبل من نشست و زن عمو فرحناز گفت:
زن عمو فرحناز-بقیه کجان؟آقا رسول،لعیاخانم..هووم؟!
ملیح مامان به امیرعباس نگاه کرد و امیرعباس گفت:
امیرعباس-آقاجون تا شب کلاس داره،لعیا هم تو اتاقشِ..«و بعد به دارا نگاه کرد که به طرف اتاق لعیا نگاه می کرد،امیرعباس رو به دارا گفت» آقا دارا چه خبر؟چقدر بزرگ شدِ،من داشتم می رفتم یه پسربچه ی لاغر و شیطون بودی!
زن عمو فرحناز لبخندی با ناز و عشوه زد و گفت:
زن عمو فرحناز-آره امیرعباس جان کوچیکا بزرگ میشن بزرگا پیر،دارا همون پسربچه ی لاغر و شیطونِ که الأن دست راست آقا داریوشِ...
امیرعباس سری تکون داد و گفت:
امیرعباس-پس شما هم تو بازارید،پس تحصیلاتتون چی؟!
دارا-شغل آزاد که تحصیلات نمی خواد،نون هم تو شغل آزاده..الأن شما این همه اینور چه اونور درس خوندید آخرش چی شد؟!
من پوزخندی زدم و گفتم:
-حالا کی به تو گفته آخرش هیچی نشده؟دوستای خیالیت؟!نکنه خیال کردی برعکس تو که وردست باباتی امیرعباس تو خونه وردست مامانشِ؟!
romangram.com | @romangram_com