#قشاع_پارت_118
ملیح مامان لبشُ گزید که نخنده،امیرعباس یه لحظه منو نگاه کرد،شاید تعجب کرده بود امّا دارا که خوب منو می شناخت گفت:
دارا-انگار دوستای خیالیم بی راه هم نگفتن،شنیدم هنوز کار و کاسبی رو راه ننداختید!
-از کی شنیدی؟والله افراد توی این خونه با تو صنمی ندارن که خبرت کنند،ما که همه با هم زندگی می کنیم داریم هر روز می بینیم امیرعباس میره سر کار!
عمو داریوش منو نگاهی پدرانه و عاقل اندر سفیه کرد و سری تکون داد به معنی اینکه «بسته» و بعد و گفت:
عمو داریوش-پس مبارکه،به سلامتی کار رو راه انداختید؟
امیرعباس-یه مقدار سرم شلوغ بود،شرکت امیرحسینُ با تموم تشکیلات می بایستی به شرکتی که تخصص خودم بود بر می گردوندم..تعوض کارمندا،رسیدگی و حساب کتاب کارای شرکت،حقوق کارمندا و کارکنان،جوازِ کار،استخدام مهندسین جدید و... دریافت پروژه ها... تا مدارکمم ترجمه بشه بازم وقت بیشتری صرف شد...
عمو داریوش-به سلامتی الأن شرکت چی زدید؟
امیرعباس-شرکت ساختمونیِ
نگاهم به دارا افتاد که دقیق نگاهم می کرد سری تکون دادم و گفت:
دارا-انگار نه انگار این هونیا می بایستی با هونیا دختر خونه ی عمو مهراد فرق بکنه!
زن عمو فرحناز-آره ماشاءالله..نکنه بقچه به شکمت بسته بودی و حالا باز کردی که هنوز همون مانکنی هستی که بودی!؟
romangram.com | @romangram_com