#غم_نبودنت_پارت_354
_چکار کردی؟
من این روزای خوب و این حسای قشنگ و مدیون این پسر بودم..
امیر علی_واسه تو کم هم هست گلم..
خدایا من واسه داشتن این مرد باید سر سجده به زمین بذارم و روزی هزار بار شکرت کنم که دارمش..
اون شب از خدا صبر و خوشبختی خواستم..ارامش و محبت..من تضمین میخواستم از خدا واسه خوشبختیم..و چه کسی بهتر از امیر علی واسه این ضمانت..امیر منو خوشبخت میکنه..مطمئنم..
دست انداخت دور کمرم و من روی پاهام بلند شدم و نرم و اروم از رویه سینه تا زیر گردنشو صورتشو ب*و*سیدم..
خدایا من عاشق این مرد متفاوتم هستم..
امیر علی_من دیوونگی زیاد کردم..شاید برای داشتن تو هم دیوونگی کردم..ولی حاضرم واسه این دیوونگی کل زندگیمو بدم..من جون میدم واسه این دیوونگی که تهش برسه به داشتن و خواستن تو..
3 ماه بعد..
زندگیم خوبه و همه چی عالیه..من راضیم و برق رضایت و تو چشمای امیر هم میبینم..
هر روز میرم مزونی که اقای مهندس شوهرم اونجا رو خیلی قشنگ طراحی و مهندسی کرده..
فراز و توکا به جای جشن عروسی یه مهمونی خیلی شیک و رسمی گرفتن و بعد از اون رفتن ماه عسل فرانسه دیار اقا فراز..
توکا و مهرداد مشغول زندگیشون هستنو هنوزم گاهی میپرن به همدیگه ولی دیگه هیچ وقت اسم از طلاق نمیارن..ارین و دوستاش شرکت زدن و فعلا اسم ازدواج ونمیاره..پروا و احسان هم دنبال کارای عروسیشون هستن.
پرهام که فکر میکردیم خواهر احسان چشمشو گرفت دست گذاشت روی همکلاسشی..دختر محجوب و زیایی که تنها مشکلش سطح مالی پایینشون بود که ابجی ترانه زیاد راضی نبود و میگفت پس فردا تو زندگیشون میشه یه معضل..ولی شیلا با اخلاق خوب و مهربونی ذاتیش خیال ابجی و از داشتن همچین عروسی راحت کرد.
اوا خانم هم بزرگتر شده و اعتقادتش قویتر و من واقعا به بودنش و داشتنش افتخار میکنم..
ابجیا هم در حال زندگی و داماد داری و عروس داری هستن..
بابا همچنان با بیماریش دست در گریبانه ولی با کمکا و پرستاریای شبانه روزی فرانک حالش بهتره....فرانک واقعا برامون عزیزه.
اعظم جون و بابا همایون رفتن فرانکفورت که بقول خودشون به زندگی دخترشون سر بزنن و داماده هوا برش نداره دخترش کس و کار نداره و هر کاری دلش خواست بکنه..
و اما امیر علی..تمام جلسات درمانیشو رفت و دکتر داروهاش و قطع کرد و از مساعد بودن حالش خبر داد..دکتر از امیر علی خیلی راضی بود..
امیر خوب شده..اروم منطقی..مهربون و عادی .البته الان هم وقتی عصبانی میشه من از اخماش خیلی میترسم وقتی کسی مزاحمم میشه غیرتی میشه ولی دیگه ابرو ریزی نمیکنه تو خیابون..
الان همه چی خوبه و سر جاش..
در زدن..نگاهی به لباس کوتاه و قشنگم انداختم و عطر خودمو به ریه هام کشیدم..
در و باز کردمو با دیدن سبد بزرگی از لیلیوم های نارنجی جیغ زدم و پریدم بالا و گفتم_امیر..مثبت بود؟
اومد داخل و ب*غ*لم کرد و گفت_تبریک مامان خانم..
romangram.com | @romangram_com