#غم_نبودنت_پارت_353


یه ادم..چقد طاقت غصه داره..

چه جوری ..میشه خنده روی لبام پا بذاره..دوباره دوباره..

به جایی رسیدم که با هیشکی حرف ندارم..نباشی..

من هیچ حسی به روز برفی ندارم..نمیخوام..بباره

فیلمبردار از تک تک لحظه هامون عکس و فیلم میگرفت..عکاس هم به قول خودش شکار لحظه ها..

صورتامون نزدیک به هم بود..نگاهمون زل زده به خیرگی همدیگه..صدای اروم موسیقی و قلب من که پر طپش تر از هر لحظه میزد..

امیر علی_دوستت دارم عزیزم..

و ب*و*سه ارومش که کنار گردنم و زیر گوشم نشست و چشمای بسته منو و حال خوشم..

شبا بیدارو..روزا خیره به عکست..این شده کارم..دیگه طاقت ندارم

دلم میخوادیه جایی..اون ور دنیا خودمو جا بذارم..

دست و جیغ دخترا و پسرا و نشستن دستای امیر دور کمرمو چرخوندنم وسط سالن و گذاشتن سرم روی گردنشو و سپردن دلم و تنم و حسم به این مرد که واسه راضی بودنم..واسه داشتنم..جلوی همه به خدا التماس کرد..

نمیدونی عشقت چقد سینه سوزه..





بعد از ر*ق*ص دونفرمون فیلمبردار ازمون خواست کلیپی و که درست کردیمو بذاریم واسه پخش که مردم هم ببینن ولی امیر قبول نکرد..چون قرار نبود بذاریم کسی ببینه و من لباسام خیلی باز بودن و امیر خوشش نمیومد..شوهرم غیرتی شده بود.

شب خوبی شده بود..عالی بود و خاطره انگیز..

دم دربازم بابا منو سپرد به امیر..ولی امیر بهش اینبار قول داد که مراقبم باشه و نذاره اشمک به چشمم بیاد..

سوار ماشینامون شدیمو اون سه تا ماشین و بقیه ماشینا هم دنبالمون..

امیر اهنگ من یه دیوونم از سامی بیگی و گذاشته بود و تا ته زیادش کرد و اون سه تا دیوونه هم گذاشتن و کلا خیابونو رو سرشون بود..

ما دخترا هم دسته گلامونو اورده بودیم بیرون و تکون میدادیمشون..

کلی تو شهر چرخیدیمو با اهنگا میخوندیم..

جلوی در خونه ما ایستادیم و پیاده شدیم..خیابون خلوت بود و بچه ها صدای اهنگ و زیاد کرده بودن و کلی باهاش ر*ق*صیدن..

امشب خوب بود..یه عروسیه واقعی..چیزی که دلم میخواست..امیر نمیذاشت چیزی به دلم بمونه..

از بچه ها خداحافظی کردیمو رفتیم بالا..منو امیر..با بدرقه فامیل و اشنا..

وقتی پا تو خونه گذاشتم فکر نمیکردم تمیز مونده باشه..ولی همه چی سر جاش بود..

امیر با لبخند شیطونی دستمو گرفت و اورد سمت اتاق..حالا انگار این یه سال و بیکار نشسته بود..بچه پرو..

چشمم که به اتاق نیمه روشن و شمع های تزیینی و عکس های خودم که واسه همون کلیپی که رفته بودیم ازمن انداخته بودن و گلای خوشبو و پر پر شده رو تخت افتاد..مات موندم.

برگشتم سمت امیر..

romangram.com | @romangram_com