#غم_نبودنت_پارت_355


در و بست و اوردم داخل و نشست رو کاناپه و منو نشوند رو پاش..

_وای امیر..جواب مثبت بود..باورم نمیشه.

امیر میخندید و نگاهم میکرد..

_امیر..پس چرا من حالت تهوع ندارم..

امیر علی_قربونت برم همه که حالت تهوع نمیگیرن..

امیر خوابوندم رو کاناپه و گفت_الان چه حسی داری؟

_خیلی خوشحالم..وای فکر کنم حاملگی خیلی حال بده..نه؟ببین گفته باشما..من نازم زیاده..اذیتم نمیکنی..لوسم میکنی..وای امیر من چقد حرصت بدم..چقد ه*و*س چیز میزای ترش بکنم..

امیر با چشمای گرد شده گفت_حداقل به خودم نگو که باورم بشه..

سرش و اورد کنار گوشمو گفت_یعنی الان یه کوچولو اون تو قایم شده؟

خندیدمو گفتم_انگاری..به نظرت دختره یا پسر؟

امیر_واسم فرقی نداره..ایشالله که سالم باشه..

_منم همینطور..ولی همیشه دوست داشتم دخترم یه داداش بزرگتر داشته باشه..نه که خودم نداشتم..پس ایشالله پسره..مگه نه؟

امیر علی روی شکمم و ب*و*سید و گفت_یه ماچ بده بابا ببینم پدر سوخته..وای فکر کن غزل..یه دختر کوچولو هی تو خیابون بدو دنبالم بگه..بابایی..بابایی..بلام بستنی بخل.

و خودش زد زیر خنده..

_ولی اگه پسر شد باید شکل تو بشه..باید مثل خودت مرد بارش بیاری.

امیر پیشونیمو ب*و*سید و گفت_اگه زنش یه فرشته مثل تو باشه خودش مرد میشه..یه مرد واقعی.





من در این هیاهوی زندگی

ارامشی دارم..

از جنس تو..

romangram.com | @romangram_com