#غم_نبودنت_پارت_351
دیگه کارمون تموم شده بود.ارایشگره رو فرستادیم رفت و با دخترا رفتیم تو حیاط که با تاب حصیری و گل و درختا عکس بندازیم..خیلی قشنگ شدن..
***
راوی...
پسرا کل خونه رو ریخته بودن بهم..هر کس یه کاری میکرد.کلا چند تا پسر که توی یه خونه باشن اونجا رو روی سرشون میذارن..دوست احسان اومده بود که کار ارایش یکسانشونو انجام بده. و الان در حال سشوار کشیدن موهای خوش حالت امیر علی بود.
همشون تو سالن بودن و امیر اتاق خودشونو که الان پر شده بود از عکسای غزل و شمع های تزیینی و روی تخت پر از گلای یاس و مریم قفل کرده بود.
همشون توی نشیمن نشسته بودن.
فراز ظرفای یه بار مصرف غذایی رو که خورده بودن و انداخت تو کیسه و گذاشت جلو در.همشون با شورت و شلوارک و بالا تنه ل*خ*ت تو خونه میگشتن و هر کس مشغول یه کاری بود.
مهرداد شلوارشو میپوشید و با گوشیش حرف میزد.
فراز بلوزش و پوشیده بود و در حال بستن دکمه های سر استینش بود و تو اینه به خودش نگاه میکرد..احسان بلوزشو اتو میکشید و زیر لب واسه خودش اهنگ میخوند و ماکان ارایشگری که اومده بود موهای امیر و حالت میداد.ریشاشو زده بود و صورتش واقعا جذاب شده بود.حتی به امیر اصرار کرده بود که بذاره دستی به صورتش ببره یا چند دونه مو از زیر ابروش برداره که امیر اصلا قبول نکرده بود..بقول امیر مرده و جذبه صورتش..مردونگی به همین موها بود دیگه..البته در ظاهر..
فراز کراوات امیر علی و واسش میبست و مهرداد کمکش کرد کتش و پوشید و احسان ساعتش و به دستش بست..همشون ریخته بودن سرشو داشتن امادش میکردن..
بالاخره بعد از ساعتها درگیری و برو و بیا هر چهارتاشون اماده بودن و جلوی اینه ایستادن و به خودشون خیره شدن..کت شلوارای مشکی و بلوز سفید و کراوات مشکی و کفشای نو و براق مشکی..موهای یه مدل درست شده و صورتای براق و نگاه های جذاب..حتی ساعت هاشونم ست کرده بودن..
چهار مرد زیبا و جذاب امشب قرار بود دل ببرن از چهار دختر زیبا و شیطون و البته خواستنی..
**
غزل...
بالاخره پسرا اومدن دنبالمون..با چهار تا ماشین گل زده و چهار تا دسته گل دم در منتظرمون بودن..خیلی جالب شده بود..فیلمبردار قاطی کرده بود نمیدونست چطور فیلم بگیره..مخصوصا که هر چهار تا ماشین یه مدل و مشکی بودن..
امیر که اومد روبروم ایستاد و با ابروهای بالارفته نگاهم کرد گفت_واوو..چه خانم زیبایی..قصد ازدواج ندارید؟اگه داری بیا با خودم..بخدا عقدت کنم..
یکی کوبیدم تو بازوشو گفتم_تو بیجا میکنی منو عقد کنی زن خودت که مثل فرشته هاست..
اومد جلوتر و گفت_اخه قربونت برم چشمای تو به این خوشگلی..زن من کجا تو کجا عزیز دلم؟
عصبانی گفتم_امیر خیلی بیشعوری..برو گمشو..
خندید و دستمو گرفت و بزور برد و نشوند تو ماشین و گفت_فایده نداره..بزور میبرمو عقدت میکنم بعدم قول میدم بخاطر تو زنمو طلاق بدم..اصلا تو یه چیز دیگه ای به جان خودم..
تا برسیم تالار دیوونم کرد بسکه چرت و پرت گفت و فشار منو برد بالا..
پسرا ماشینا رو ردیف کنار هم میاوردن و تو خیابون همه نگاهمون میکردن..جلوی تالار هر چهار تاشون زدن رو ترمز.از روی فرش قرمزی که از دم در پهن بود و ب*غ*لاش پر از گلدونای بلند که پر از گلای سفید بود رد شدیم..منو امیر علی دست تو دست هم بودیم..دخترا شال و مانتوهاشونو تحویل دادن و اونا هم به ترتیب با شوهراشون پشت سر ما میومدن..صحنه زیبا و قشنگی شده بود..
همه با دیدنمون به وجد اومده بودن و جیغ میکشیدن..
ابجیا با دیدنمون کلی ذوق کردن .جایی که واسه من و امیر درست کرده بودن خیلی قشنگ بود..یه سفره عقد بزرگ و همش به رنگ سفید و نقره ای بود..
مراسم عقد و انجام دادیم..عسل خوردیم و انگشتای همدیگه رو گاز گرفتیمو و حلقه دست هم کردیم..امیر گفته بود اگه دوست داری حلقه هارو عوض کنیم ولی من به هیچ وجه قصد عوض کردنشونو نداشتم..دوسشون داشتم.
کلی کادو گرفتیم و تبریک شنیدیم..
romangram.com | @romangram_com