#غم_نبودنت_پارت_349
بابا همایون و اعظم جون همیشه کنارمون هستن و من و امیر و حمایت میکنند.
محبتاشون خیلی واقعی و ملموسه و من واقعا حسشون میکنم و دوسشون دارم.
بچه ها با اینکه خودشون هزار و یک گیر و گرفتاری دارن ولی همش کنارم هستن و اگه امیر باهام نباشه پرهام و ارین یه جوری خودشونو بهم میرسونن.
فردا جشن ازدواجمونه و من هنوزم باورم نمیشه که یکسال گذشت..با همه خوبی و بدیش گذشت..تو این یه سال ما گریه داشتیم..خنده داشتیم..روزای بد و خوب زیاد داشتیم..قهر و اشتی که فراوون..ولی من تمام لحظه های با امیر بودن و دوست دارم..من این لحظه و این زندگی و این عشق و ساده به دست نیاوردم..خیلی چیزا پاش دادم..غرورم سلامتیم بهترین روزای زندگیم ولی..الان همه چی خوبه..
امیر علی امروز تا عصر شرکت بود.بهم زنگ زد و گفت اماده شو بیا پایین.
یه مانتو سورمه ای و جین سورمه ای و شال سورمه ای طلایی پوشیدم و رفتم پایین.
تو ماشین منتظرم بود.سوار که شدم با لبخند سلام کردم.
دستم و گرفت و گذاشت رو دنده و گفت_خوبی عروس خانم؟
_با تو اره..چه خبر؟کجا میخوای بری؟ما که دیگه کاری نداریم..
امیر علی_باید کاری داشته باشیم که با هم بریم بیرون..؟
_امیری..مشکوک میزنی پسرم..
خندید و چشماشو ریز کردو گفت_میخوام ببرمت یه جایی..
_کجایی؟
امیر علی_نترسیدی؟
_با تو از هیچی نمیترسم اقا..
_لپمو کشیدو گفت_قربون این اقا گفتن بشم من..
تمام طول راه به موزیک اروم و عاشقانه ای که در حال پخش بود گوش میدادیم..
وقتی جلوی بهشت زهرا توقف کرد متعجب نگاهش کردم..
_واسه کی اومدی؟
امیر علی_پیاده شو.
خودش پیاده شد و منم دنبالش راه افتادم.
دستمو گرفت و با خودش برد.اول فکر کردم واسه مامان اومدیم ولی وقتی مسیر عوض شد و بالا سر سنگ قبری ایستادیم که سیاه بود و با نوشته های طلایی با تعجب نگاهش کردم..
طاها علیپور..
واسه چی اینجا؟
قلبم تند تند میزد..بازم حس مجرم بودن و گ*ن*ا*هکار بودن بهم دست داد.
نگاهش نمیکردم که لرزش چشمامو نبینه..عجیبه ولی اون لحظه حس یه زن خائن و داشتم که شوهرش مچشو گرفته..
امیر نشست بالاسر سنگ قبر و انگشتشو زد به سنگ و زیر لب شروع کرد به خوندن فاتحه..
قبر طاها همیشه تمیز بود..پر از گلای تازه و بوی گلاب..طوبی خانم هفته ای یکی دوبار و میومد..
romangram.com | @romangram_com