#غم_نبودنت_پارت_348
بالاخره شهرام هم پیدا شد.خودمون پیداش کردیم.
یه روز عصر که در حال پیاده روی بودیم از کنار یه پارک رد میشدیم که یه لحظه امیر جلومو گرفت و گفت_وایسا و با اخم زل زد به جایی و من با یه نگاه به موهای بلند پسره فهمیدم شهرام پیدا شده.
داشت یه چیزی و یواشکی میذاشت تو دست یه پسره که از دور داد میزد معتاده.
نفهمیدم چی شد فقط تو یه ثانیه امیر دویید و افتادرو شهرام و میزدش..حس میکردم عقده مانا و کما رفتن منو اذیت شدنای این چند وقتشو داره سر این پسره در میاره..به خودم که اومدم صورت شهرام خونین و مالین بود.رفتم جلو جیغ زدم و کمک خواستم ولی اون پارک فقط مال یه مشت معتاد بود که اونجا محل خرید و فروششون بود.
امیر علی صدای منو نمیشنید و تو حال خودش بود.داشت میکشتش و خونشو مینداخت گردن خودش..
یه دفعه با تموم وجود داد زدم_امیر تروبه حرمت اسمت ولش کن.
نمیدونم چی شد ولی..ایستاد..دست کشید و افتاد کنار..نفس نفس میزد.دستاش میلرزید و خونی بود.رنگش پریده بود.
رفتم کنارش..
_امیر..اروم باش..تموم شد اروم باش.
امیر علی_بالخره گرفتمش..خیالم راحت شد.
حالشو نگرانیشو درک میکردم.اول ترسیدم که این جلسات تاثیری رو اعصابش نذاشته..ولی وقتی دیدم چند لحظه بعد تقریبا ارامششو به دست اورد خیالم راحت شد.ارومتر که شد بلند شد و خواست شهرام و بلند کنه و ببریمش پاسگاه ولی همون موقع پلیسا ریختن تو پارک و معتادا رو جمع کردن و شهرامم تحویلشون دادیم.ا ل کلی توضیح داد که چرا خونیه و دعوا کردن و نمیدونم تمیر چی بهشون گفت که راضی شدن و رفتن. بعدش هم زنگ زد به سروان کاظمی .کسی که مسئول پرونده مانا بود.گفت که شهرام و بردن اداره مبارزه با مواد مخدر.
از اون شب که شهرام و تحویل داد حس میکنم ارومتر شده و روحیش بهتر شده.شاید حس میکرد حضور ازادانش تو شهر واسه من خطر ناک بوده.ولی الان خدارو شکر شبا راحت میخوابه و منتظر حکم دادگاه مانا و شهرامه.از اون دختره نوشین هم خبری نیست ولی بقول امیر اونم بدتر از این دوتا..نه تو خونش جایی داره نه دانشگاه..یه دختر معتاد تا کجا میتونه بره..سرنوشتی نداره.
خوشبختانه دادگاه مانا و شهرام هم تشکیل شد و فکر و خیالای امیر تموم شد.
شهرام به دلیل مزاحمت برای نوامیس به 40 ضربه شلاق در ملا عام محکوم شد و مانا هم به دلیل اقدام به قتل و تهدید برای خانواده به 2 سال حبس تعزیری محکوم شد.
با خوندن حکمش لبخند اومد رو لب امیر ولی من ته دلش حس میکردم چقد ناراحته.اون هنوزم مانا رو بهترین دوستش و خواهرش میدونست و انتظار همچین کارایی و ازش نداشت و الان واقعا گیج و سردرگم بود.
پدر مانا خیلی تلاش کرد با وثیقه و پول و پارتی کاری واسه دخترش بکنه ولی خب موفق نبود.حتی غرورش اجازه نداد واسه رضایت بازم پیش قدم بشه..
نگاه مانا توی دادگاه نادم نبود..هنوزم پر بود از خباثت..
واسه یه لحظه اومد و روبروی من و امیر ایستاد.با پوزخند زل زد بهمون و رو به امیر گفت_یه زمانی دوستت داشتم چون حق من بودی..ولی وقتی دیدم همون احمقی که بودی هستی و دست گذاشتی باز رو همون دختری که یه بار بدبختت کرد فهمیدم لیاقت منو نداری ولی دوست داشتم عذاب بکشی..هم تو هم این دختره غربتی..هردوتون برید به جهنم..حالم ازتون بهم میخوره..هردوتون به درد همین اشغالدونی میخورید..
قیافش سرخ شده بود و حس میکردم حال طبیعی نداره..سربازه دستشو کشید و با خودش بردش.
امیر علی دستمو گرفت و گفت_از حرفاش که دلخور نشدی؟
_نه خودش واسم مهمه نه حرفاش..چیز دیگه ای هم نداشت که بگه..
اینطور که شنیدم قراره باباش هم برگرده تا دو سال دیگه که بیاد و دست دخترشو بگیره و ببره..
شهرام هم بعد از خوردن شلاقاش تحویل اداره مبارزه با مواد مخدر داده میشه و خودشون میدونن چکارش کنن و اون دکتر پول پرست هم مثل مانا افتاد گوشه هلفدونی اب خنک بخوره..
الان اوضاع ارومتر شده.همه چی بهتر از سابقه.
امیر علی فکر و خیالاش کمتر شده.تمام تمرکزشو گذاشته واسه جشن ازدواجمونه.. در واقع سالگرد ازدواج...برنامه هایی که ریختیم خیلی عالین..
امیر علی بهترین سالن شهر و رزرو کرده با بهترین امکانات پذیرایی و چهار مدل غذا..
توکا و افسون خیلی کمکم کردن ..توی خریدا و رفت و امدا کمک حالم بودن.
هر روز به بابا سر میزنم و حالشو میپرسم..وضع قلبش خیلی نرمال نیست ولی میفهمم بخاطر من خودش و روپا نگه داشته..
romangram.com | @romangram_com