#غم_نبودنت_پارت_347


گاهی..

تمام شب را بیدار نگهت میدارد..

چند روزی از برگشتنم به خونه میگذره..حال جسمیم خیلی بهتر شده.دکتر داروهای خاصی بهم داد و گفت شاید مجبور باشم از انسولین استفاده کنم..واسه من مهم نبود ولی امیر خیلی نگران بود.

امیر واسه تغییر روحیه من تمام مبلمان و وسایل دو تا سالن و عوض کرد.

واسه نشیمن دو دست مبلمان مشکی و دودی گرفت که انتخاب دوتامون بود با گلدون های ست مشکی و دو تا تابلو مناسب فضا و وسایل..

واسه سالن بزرگه هم دو دست مبلمان سلطنتی انتخاب کردیم خیلی قشنگ بودن.پرده هارو هم عوض کردیم..خوشم اومده بود از خونه.دوسشون داشتم.

امیر علی جریان مانا رو واسم کامل تعریف کرد.مثل اینکه این دکتره اعتراف کرده که از مانا پول گرفته که دستگاه ها رو از من جدا کنن و الان هم مانا رو دستگیر کردن و دنبال تحقیقات بیشتر و البته شهرام هم هستن.

بابای مانا اومد ایران.اول داد و بیداد و عصبانی که چرا با دخترش این کارو کردیم ولی وقتی جریان اصلی رو فهمید اینبار اومد واسه ببخش و رضایت که امیر اصلا نذاشت پاش به در خونه برسه.

منم با اینکه کلا ادم احساساتی هستم ولی تو این یه مورد هرگز..مانا به من خیلی ضربه زده بود..محال بود ببخشمش.

کاشکی شهرام هم پیدا بشه و تکلیف مانا رومشخص کنن.

میدونم امیر چقد نگرانه و شبا بی خوابی به سرش میزنه.

با همدیگه نوبت گرفتیم و رفتیم پیش دکتر..خیلی خوشحال شد که بالاخره امیر علی راضی شد بره پیشش.

اول یکم با هردومون صحبت کرد و بعدم تنهایی با خود امیر صحبت کرد و قرار شد بقیه جلسات هم امیر تنها بره پیشش.امیر نگفت دکتر چیا بهش میگه ولی هرچی که هست تا ساعتها فکرش و مشغول میکنه.

اخر هفته دیگه عروسی مهرداد و افسونه.توی بعضی کارا کمکش کردم و طرح لباس عروسش و زدم و لباسای خودم و توکا رو هم یه مدل قشنگ زدمو توکا و خیاطا دوختنش..

قراره حالم که بهتر شد برم مزون.پیشنهاد خود امیر علی بود.گفت میخواد واسم یه تغییراتی توی ساختمون مزون بده و چندتا بازار یاب پیدا کنه و با چند تا بوتیک هم قرار داد ببنده.گفت اگه بخوای میتونم تو حیاط هم یه جایی و درست کنم واسه شوهایی که ماهی یه بار دارید.

امیر علی بعد از بهوش اومدن من خیلی بهتر شده ولی این چند جلسه ای که پیش دکتر رفته هم تغییرات فاحشی توی رفتارش نشون میده..

یه پیشنهاد دیگه هم داده که حسابی ذوق زدم کرد.

گفت من که واست جشن عروسی نگرفتم ولی 4 ماهه دیگه که سالگرد ازدواجمونه واست یه جشنی میگیرم که هیچ ملکه ای نگرفته باشه..

و من بی صبرانه منتظر اون روزم..





این مدت سرمون خیلی شلوغ بود وعروسی مهرداد و افسون خیلی خوب بود و خوش گذشت.واقعا مهرداد سنگ تموم گذاشت.با اینکه بابای بد اخلاقش سعی میکرد با غرغراش جشن و بهمون زهر کنه ولی بازم همه چی عالی بود و مهمتر از همه افسون بود که خیلی زیبا شده بود و خواستنی.

امیر همش کنارم بود و من از اون جشن که با تمام احساسم با همسرم عاشقانه میر*ق*صیدم لحظات خوشی داشتم..

اناهیتا برگشته بود فرانکفورت و قول داده بود واسه جشنمون برمیگرده.

امیر سرش خیلی شلوغ بود.شغل خودش و کاراش یه طرف..کارای جشن مراسم ازدواجمون یه طرف ..جلسات مشاوره درمانیش یه طرف و دنبال کارای شهرام و مانا بودن هم یه طرف حسابی خستش کرده بود ولی با این حال همیشه واسه من وقت داشت با لبخند ب*غ*لم میکرد و حرفای دلش و بهم میگفت.

خستگیشو درک میکردم.بهش سخت نمیگرفتم سعی میکردم تو این لحظات که پر از استرس بودبهش ارامش بدم.باهاش حرف میزدم و خیالش و بابت همه چی راحت میکردم.تو کارای جشنی که قرار بود خیلی متفاوت باشه کمکش میکردم.هروقت از جلسات مشاورش برمیگشت با لبخند ازش استقبال میکردم باهاش حرف میزدم و نوازشش میکردم و کلی حس خوب بهش منتقل میکردم.محیط خونه رو براش اروم و بی تنش میکردم..همونجوری که دکتر ازم خواسته بود.

میدیدم که حالش به مراتب بهتره.دیگه گیرای الکی نمیده و مچ گیری نمیکنه..شک نمیکنه و منو ازاد گذاشته..البته ازاد نه به اون معنا که بی خیالم بشه..الانم بخوام جایی برم باید بهش اطلاع بدم میگه نگرانت میشم میگه وقتی کسی ازم میپرسه زنت الان کجاست باید بدونم کجایی و من بهش حق میدادم.اذیتش نمیکردم و غر نمیزدم.

من دوسش داشتم و بهای این دوست داشتنو خیلی بد داده بودم..

romangram.com | @romangram_com