#غم_نبودنت_پارت_345
تحمل نداره نباشی..دلی که تو تنها خداشی..
بعد از سه چهار روز که همش به گرفتن ازمایش و تست و مشاوره گذشت بالاخره اجازه ترخیص داده شد.تا دوروز که من گیج و منگ بودم ولی امروز حالم کمی بهتر شده.
امیر علی که همیشه پیشم بود و امروز فراز و توکا و ارین هم اومده بودن واسه ترخیص..
بابا اومده بود بیمارستان دیدنم.حالش خیلی روبراه نبود ولی وقتی که چشمای باز منو دید وقتی اومد و دید من رو تخت نشستم و چشم انتظار.. رنگ شادی و تو صورتش دیدم..بابای پیرم گریه کرد و اشک نشست تو چشمای منتظرش..میدونستم خیلی عذاب کشیده تو این مدت..ب*غ*لم کرد..محکم و مردونه ولی دستای لرزونش نشون از ضعف تنش میداد.وقتی گفت سربلندم کردی فهمیدم از روی مامان خجالت میکشیده.فرانک چقد تو آ*غ*و*شم گریه کرد و ب*و*سیدم.عجیب بود.فرانک و انقد احساساتی ندیده بودم.ولی دیگه حس میکنم فرانک انقد برام عزیز شده و زحمتمو کشیده که بشه بهش لقب مادر و داد.
با پیشنهاد فراز اول رفتیم خونه بابا اینا.دم در واسم دو تا گوسفند زمین زدن.ابجی ترانه اسپند دود میکرد..همه اونجا جمع بودن..دخترا پسرا دامادا بابا همایون و اعظم جون و انا هم بودن.
حسابی شلوغ بود.فرانک چند مدل غذا درست کرده بود.خیلی همه چیز خوب بود.در واقع عالی..امیر علی ساکت بود و همش یه لبخند رو لبش بود و خیره به من..
کاشکی میفهمید لبخنداش چقد میتونه توی اروم کردن من مفید باشه..
کاشکی دیگه همیشه لبخنداش جای اخمای قشنگشو بگیره..
بعد از خوردن نهار و عصرونه و یه دور همی که توی روحیم خیلی تاثیر داشت به اصرار امیر بلند شدیم که بریم خونه خودمون..امیر میگفت هنوز باید استراحت کنی..
ماشین امیر بنزین تموم کرده بود و افسون و مهرداد مارو رسوندن..افسون نشست پشت فرمون و منم عقب بودم و امیر نشست کنارم و مهرداد جلو کنار افسون..
نزدیکای خونه بودیم و افسون باز از روی یه چاله رد شد که امیر یهو گفت_افسون برگرد..
افسون_چی شد؟چیزی جا گذاشتین؟
امیر علی خیلی جدی گفت_نه کوچه قبلی یه چاله بود یادت رفت بری توش..
مهرداد زد زیر خنده و افسون یه چشم غره رفت به امیر علی..
امیر علی_خب حلقمون اومد تو دهنمون..درست برو خواهر من..
افسون_بهتر از تو که رانندگی میکنم..خیابونو با دیوار مرگ اشتباه گرفتی..
امیر علی_حسودیت میشه به دست فرمونم.
افسون حرصی گفت_مهرداد یه چیزی به این بگو..
مهرداد برگشت عقب و اخم کرده و جدی به امیر گفت_امیر..یه چیزی..
یهو امیر زد زیر خنده و مهردادم سعی میکرد نخنده ولی لباش هی کش میومد..
افسون_منو مسخره میکنی مهرداد؟
مهرداد_عزیزم مگه نگفتی یه چیزی بهش بگو..خو من یه چیزی بهش گفتم دیگه.
تا برسیم خونه امیر و مهرداد دیوونه کردن افسونو..
با کمک افسون رفتم بالا..اول که در باز شد حس بدی داشتم اصلا نگاه به سالن ننداختم و راهمو کج کردم تو اتاق.
افسون تخت و مرتب کرد و خوابوندم رو تخت و واسم یه لیوان اب پرتقال اورد.
صدای مهرداد و امیر از تو سالن میومد.
romangram.com | @romangram_com