#غم_نبودنت_پارت_343


باز کردم و چشم تو چشم شدم با قهوه ای چشمایی که خسته بود و بی فروغ و گود افتاده.به صورت مردونه و پر از ریشی که قلبم براش تند تند میزد.

این امیر من بود خدا؟

خم شد و روی چشمامو ب*و*سیدسیبیلاش تو چشمم رفت ولی مهم نبود..خوبه نفهمید عطر تنشو چه حریصانه بو کشیدم.دلم واسه داشتنش واسه ب*غ*ل کردنش داره ضعف میره..

_برو امیر..میخوام تنها باشم.

امیر علی_دیگه محاله تنهات بذارم.

پوزخندی زدمو گفتم_ولی قرار بود بذاری..یادمه اون روز یه حرفایی میزدی از یه رابطه یه علاقه چمیدونم یه چیزایی میگفتی..

امیر خسته و دلمرده گفت_یه اتفاقایی افتاد که..

سرش و محکم تکون داد..

امیر علی_تو نبودی..تنهایی داشتم کم میاوردم.

_چی شده؟

امیر دستمو گرفت و گفت_غزل دیگه ولم نکن..

_میگم چی شده؟

امیر علی_غزل..میشه صدام کنی؟

با تعجب نگاهش کردم.حالش خوب نیست.

امیر علی_اسممو صدا کن..دلم واسه شنیدن اسمم با صدای تو تنگ شده.

_امیر علی..

چشماشو بست و حس کردم نفس گرفت و از ته دل گفت_جون دلم..

دستم لرزید..یه لرز تو کل تنم افتاد..من بی جنبه.

امیر علی_اون پسره که مزاحم تو میشد و اون دختره که دانشجوی من بود و اون روز بدون اینکه من بفهمم از شهرام کلید گرفته بود و اومده بود نشسته بود تو خونه و میخواستن که ما دوتا رو به جون هم بندازن..همش زیر سر مانا بود.

مانا؟باورم نمیشه..فکر میکردم بدذات باشه ولی نه تا این حد..گیج بودم؟

_یعنی..مانا اون مزاحم تلفنیا..

سرش و تکون داد.اه..خدای من.

_یعنی اون..اون پول داده این دکتره منو بکشه؟

متعجب نگاهم کرد.

امیر علی_تو از کجا فهمیدی؟

_مهمه الان؟

نگاهش شرمنده بود..

امیر علی_غزل ..من شرمندتم..فکر میکردم مانا

romangram.com | @romangram_com