#غم_نبودنت_پارت_338


پس تنها یه راه میموند اونم پیدا شدن شهرام بود.

مانا ازاد شده بود ولی حق خروج از کشور و نداشت و الان هم توی یه هتل خوب اقامت داشت.

حتی یه روز با گستاخی هر چه تمام تر اومده بود بیمارستان و با فخر و خنده و ارایش انچنانی شده بود داغی روی دل همه کسایی که پشت در اتاق منتظر اون دختر چشم عسلی بودن..

امیر با دیدنش عصبانی بلند شده بود که بره و بندازدش بیرون که فراز سریع بلند شد و جلوی امیر و گرفت و خودش رفت جلو.سینه به سینه با مانا که قدش به زور تا سینه فراز میرسید.

فراز_اینجا چی میخوای؟

مانا خندید و گفت_اومدم جون دادن این دختر مردنی و ببینم..

هنوز جملش تموم نشده بود که سیلی محکم و برق اسای فراز چنان نشست رو صورت مانا که پرت شد و لیز خورد رو سرامیکای سفید و براق بیمارستان.بعدم چنان داد و هوار راه انداخت و حراست و خبر کرد که اومدن و مانا رو با فضاحت هر چه تمام تر انداختن بیرون..

امیر علی واسه مانا بپا گذاشته بود..هم واسه اینکه یه دفعه بی خبر در نره و هم شاید خبری از شهرام واسش گیر بیاره..

نفهمید کی رسید خونه و با ب*غ*ل کردن بالش غزل خوابش برد.

چشم که باز کرد فهمید سه ساعتی میشه که خوابش برده بود ولی واقعا بهش نیاز داشت تو این یه ماه یه خواب راحت نداشت..یعنی خواب به چشمش نمیومد..

دوش گرفت و لباس مرتبی پوشید و عطر زد.هروقت پیش غزل میرفت مرتب میرفت میگفت دوست ندارم بیدار شه و منو شل*خ*ته ببینه..مثل همیشه بود با این تفاوت که الان صورتش و ریش مردونه گرفته بود و حسابی لاغر شده بود..

سوئیچ و گوشیش و برداشت و از خونه زد بیرون..هنوز مسیری رو نرفته بود که گوشیش زنگ خورد..افسون بود..یه لحظه دلش گرفت.

_بله؟

صدای گریه های افسون یعنی یه اتفاق بد افتاده؟هق میزد..جیغ میزد..

زار زد_امیر..غزل مرد..غزلم مرد.





غزل مرد؟مرد؟چی میگه؟

پاهاش سست شد ..شل شد ماشین زیر پاش خاموش شد.دستاش میلرزید.نفساش یکی در میون بالا و پایین میرفت..غزل مرده؟

یه صدایی از ته گلوش به افسون گفت_مزخرف نگو..

ولی این صدا توی هق هقای افسون گم بود..

افسون_امیر..چه خاکی تو سرمون شد..غزل رفت..

صدای داد و بیداد مردم بوق ماشینا..خیابونو بند اورده بود.

چی میگه افسون؟منظورش از این حرفا چیه؟داره شوخی میکنه دیگه..

قطع شد..

حالش دست خودش نبود..گیج بود..این دختره داشت دستش مینداخت؟؟

_م*ر*ت*ی*ک*ه راهو بند اوردی..

نفهمید دستای لرزونش چطور ماشین و روشن کرد و راه افتاد ولی اصلا تمایلی واسه رسیدن به اون بیمارستانی که انگار باهاش سر شوخی و باز کرده بود نداشت.اون جایی که زندگیشو خوابونده بود و اون لعنتیا داشتن ..

romangram.com | @romangram_com